تبليغاتX
رقص اشک


آنکه ایمان آورد خدای مهربان او را محبوب خواهد کرد...................
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:27  توسط امیر 



dear god
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:54  توسط امیر  | 



مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو

خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !!!!!!!!!!!!!!!!!!

"آن میلمن"

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:27  توسط امیر  | 



عزیزم اگه ديدي بغض كردي ، ولي دليل گريه كردن پيدا نمي كني ،‌اگه دنبال جايي مي گشتي كه داد بزني. . .
بدون كه دل خدا برات تنگ شده ، مي خواد صداش كني .......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:15  توسط امیر 



"تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز..."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:19  توسط امیر  | 



ديگر نمي خواهم صداي ملامت رااز حنجره ي شقايق هاي وحشي بشنوم من تو را مي خواهم.من دست سبز تو را براي شکوفايي گل هاي وجودم مي خواهم بيا که اشکهايم بهانه ي تو را مي گيرند بيا که پريان احساسم پرواز را فراموش کرده اند بيا که حوريان اشکهايم قسم خورده اند که راه قدم هايت را نمناک کنند..............بیا !!!!!!!!!.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:25  توسط امیر 



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:2  توسط امیر  | 



نه از رومم

نه از زنگم

همان بی رنگ بیرنگم

بیا بگشای در...بگشای!

دلتنگم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13:12  توسط امیر 



آزادی بی تعهدی نیست ...آزادی توانایی انتخاب و تعهد به آن انتخاب است!!!!!!!!!!!

*منظور من از آزادی در مورد همه چیز بود.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:12  توسط امیر  | 



کمک.................................................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 22:18  توسط امیر 



با سلام.

با تبریک سال نو خدمت همه ی دوستان عزیز. و عرض سپاس گذاری از ستایش عزیز که این چند روز واقعا کمکم کرد و باز هم قصد دارم از لطف ایشون نسبت به خودم استفاده کنم. خیلی ممنون.

فکر کنم امسال وارد سال سوم نوشتن رقص اشک می شیم. و همچنان قول می دهیم که با انرژی ادامه بدهیم. نه ؟

امیدوارم سال جدیدتون با عشق و شادی همراه باشه.

***

سلام، به تو سلام مي دهم و با تو سخن مي گويم، اما چگونه با تو حرف بزنم؟ در حالي كه به گفته هايت پشت كرده ام؟ چگونه در اقيانوس عشقت غوطه خورم در حالي كه در قلب كويرم؟ چگونه شميم با تو بودن را استشمام كنم در حالي كه در مزبله ماديات جان مي سپارم؟ من با تو چه بگويم؟ چه دارم كه بگويم؟ حال قلبم در كلام نمي گنجد، و در وصف نمي آيد، سخن از بيان درونم عاجز است. دلم شهپر عشق درآورد و قاف تا قاف جهان را گشت ولي دلپذير تر از قله قاف تو جايي نيافت.

تو اي پرواز پروازم! تو اي اوج نيازم! تو اي پاي رفتنم! تو اي دليل بودنم! تو اي كلام گفتارم! تو اي منظر ديدارم! تو

اي همه هستي ام! تو اي شراب مستي ام!

من اسیر در زمينم، خشكيده در جايم، نيستم، گنگم، نابينا و ناهوشيارم! دل، رفت و ديد و عاشق شد، اما تن نمي رود، مي رنجاند، مي آزارد. خدايا! ياري ام كن.

معشوقا! عطشان عشقه عشقت بر شجره وجودم غوغا مي كند، سيرابش كن.

خدايا! جاودان آتشبان آتش عشقت در وجودم باش، ضجه عاجزانه ام را بشنو و روحم را، كه از فرط خستگي از انتظار ديدارت، سر به ديوار تن مي كوبد، عروج، مژده ده. مرا درياب در منتهاي فقر فضايل، مرا درياب در انتهاي كوچه هاي تنگ رذايل. مرا درياب در اعماق گندآب بي تو بودن و بياموز به من سبز بودن را، به من بياموز جوانه زدن را.

خداي من! مرا درياب در ميان گردباد دلبستگيها كه مي شكند ساقه وجودم را، وجودي كه هزار غنچه عشق دارد،

هزار غنچه عشق. مرا درياب قبل از شكستن، پيش از آنكه در سياهي همچون يلداي گناهان محو شوم.

اين صداي من است عاشقانه ترين صدايي كه مي خواند! صميمانه ترين سخن ها را در دوستي ات، كه بسي كمتر از دل است، مي گويم از دست رفتن را براي به دست آوردنت با تمام وجود استقبال مي كنم و شادمان از مهر تو در سينه ام، به دنيا مي خندم. تو بگو چگونه سپاس گويم نعمات  بي دريغت را، كه بر من فرو ريخته اي! آه! زباني نيست، عملي نيست، تحفه اي نیست در سپاس اين همه بخشايش. اين اشك هاي بي حساب، قصري از آينه خواهند شد نمايانگر تو در آسمان، براي عاشق ترين نادان! نادان ترين عاشق! اي تواناترين عشق! تواني ده بسيار، در گذشتن از بندگانت كه مي تواني،و مهربانی ای سرشار، بي كران، عظيم، بي نظير، پاك، خالص چنان

خودت.

پاكترينم! به صداقت احساسم سوگند به پاكي خودت، دوستت دارم. اي تو در امروز و فرداي من! به خلوص كلامت سوگند، اين عشق سرشار را تو در سينه ام نهاده اي. شريفا! كار من به كارگيري تشبيه و استعاره نيست و مهارتي هم در نگارش ندارم. نمي دانم چه مي گويم تنها از گرمي خوب نگاهت حرفهايي مي گويم كه نشان دوستي بي حد من است.  اما نه، نيست!

بگذار بارانت را بر خود احساس كنم آه، اي بارش مكرر نور!

بگذار به يقين در دوستي ات برسم و رود زيبايي شوم كه از ميان سبزه زاران به آرامي و طنازي و دلپذيري و رعنايي راه رسيدن به دريا را عاشقانه مي پويد و شايد در انتظار رسيدن نيست كه، شوق رفتن و در راه بودن، خود، شعفي عاشقانه است. بايد از تار و پودهاي خوب بودن بگريزم و خوبي را چنان كه تو خواهاني زنده گردانم.

آه، اي عزيزم! من در تو روييده ام، از تو نور و آب و خاك و استعداد رويش گرفته ام، سبز شده ام، گل كرده ام و از باغچه عشق تو هيچ دست هرزي جدايم نتواند كرد و اگر اندكي جدايي باشد دوباره رويشي سريع مي آغازم. چه، من گياهي خودرو هستم، پس لذت باليدن را به من بچشان.

خدایا این اعتراف نامه من نبود چه این عهدنامه ای بود که می دانم که می دانی حرف های من نیست این حرف ها از ذهن ناتوان و کلام قاصر من برنمی آید هر چه گفتم فقط التفاتی است از جانب خودت. این کلمات از آن تو بود که بر زبانم جاری کردی. خدای خوب من! نه ، نه بگذار بگویم خدای پوشاننده عیبهای من! پرده بر اعتراف نامه پر گناه و عصیان من کشیدی تا مرا حتی پیش فرشتگانت در عرش شرمنده نکنی حتی نخواستی من پیش خودت شرمنده شوم. قبول ... این عهدنامه را با همه وجود می پذیرم و آن را امضا می کنم اما این بار با مرواریدهای پرورده در صدف جان که می لغزند بر کویر احساس و قطره قطره می پیوندند به تو. دوستت دارم ای خدای مهربان من. تو مثل همیشه بهترینی مرا هم چون خود کن برای همیشه برای یک عمر...

 ***قسمت دوم بر گرفته از یه جای دیگه بود. اما به هر حال حرف دل بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 22:1  توسط امیر  | 



تقديم به آن که مس حيات خويش را به طلا بدل کرد

 

 

در آغاز هيچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود

و "کلمه" بی زبانی که بخواندش  و بی"انديشه "ای که بداندش چگونه می تواند بود

و خدا يکی بود و جز خدا هيچ نبود

و با "  نبودن"  چگونه مي توان  "بودن"

و خدا بود و با او ، عدم...

و عدم گوش نداشت

حرف هايی هست برای  "گفتن"

که اگر گوشی نبود ؛ نمي گوييم

و حرف هايی هست برای "  نگفتن"

حرف هايی که هرگز سر به  "ابتذال گفتن"  فرود نمی آورند

حرفهای شگفت ، زيبا و اهورايی همين هايند!!!

و سرمايه ی ماورائی هر کسی به اندازه ی  حرفهايی است که برای نگفتن دارد

حرفهای بيتاب و طاقت فرسا

که همچون زبانه های بی قرار آتشند

و کلماتش ، هر يک انفجاری را به بند کشيده اند

کلماتی که پاره های  "بودن"  آدمی اند

اینان همواره در جست و جوی "مخاطب" خويشند

اگر يافتند ، يافته می شوند

... و

در صميم "وجدان " او ، آرام می گيرند

و اگر مخاطب خويش را نيافتند ، نيستند

وا گر او را گم کردند ، روح را از درون به آتش می کشند و دمادم حريق های وحشتناک عذاب بر می افروزند

و خدا برای نگفتن حرف های بسيار داشت

که در بيکرانگی  دلش موج می زد و بيقرارش مي کرد

و عدم چگونه می توانست  "مخاطب  " او باشد؟؟
هر کسی گمشده ای دارد

و خدا گمشده ای داشت

هر کسی دو تاست و خدا يکی بود

هر کسی به اندازه ای که احساسش مي کنند ، "هست"

هر کسی را نه بدانگونه که "هست" ، احساسش مي کنند

همانگونه که "احساسش مي کنند" ، هست

انسان يک لفظ است که بر زبان آشنا مي گذرد

و "بودن" خويش را از زبان دوست ، می شنود

هر کسی "کلمه"ای

که از عقيم ماندن مي هراسد

و در خفقان جنين ، خون می خورد

و کلمه مسيح است

آنگاه که "روح القدس" -فرشته ی عشق-خود را بر مريم بيکسی، بکارت حسن می زند و با ياد آشنا ، فراموشخانه ی عدمش را فتح می کند و خالی معصوم  رحمش را که عدمی است خواهنده ، محتاج - از "حضور " خويش ، لبريز می سازد و آنگاه...

مسيح را که آنجا ، چشم براه " شدن" خويش بيقراری می کند

مي بيند ، مي شناسد ، حس مي کند و اینچنين ، مسيح زاده می شود

کلمه "هست" می شود

در "فهميده شدن" ، "مي شود"

و در آگاهی ديگری به خود آگاهی مي رسد

که کلمه ، در جهانی که فهمش نمي کند"عدمی است که "وجود خويش" را حس

می کند، و يا " وجودی" که "عدم خويش " را...

و در آغاز هيچ نبود

کلمه بود

و آن کلمه خدا بود

عظمت همواره در جست و جوی چشمی است که او را ببيند

و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد

و زيبايی هم