تبليغاتX
رقص اشک


آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت؟
 ***
شعر بسيار زيباي دريافتي مناسب حال ما از دوست خوبمان" فريبا "
* با تشكر*

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 21:19  توسط امیر  | 



هر چند كه گرد من بر انگيخته اي

باران بلا بر سر من ريخته اي

چون اشك مرو از پيش چشمم كه هنوز

چون ناله به دامان دل آويخته اي....

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 21:20  توسط امیر  | 



ای خوابیده برخیز و بترسان ... وخدایت را بزرگ شمار...

و جامه ات را پاره کن ... و از ناپاکی دوری گزین...

و برای خدایت صبر کن ... تا آنگاه که در صور دمیده شود...

و نام پروردگارت را ببر و تنها به او دل ببند و  او را نگهبان اختیار کن !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:53  توسط امیر  | 



هنوز نمي دونم نگهم داشتي يا نه!‌ ولي رفيق چند ساله ي من مي دوني گاهي شبها چه وضعي دارم!‌ مي دونم دوباره آرامش ايمانت را به من الهام مي كني اما قبل از اين بدون هيچ وقت نميشكنم! منتظرتم....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:32  توسط امیر  | 



گاهي سوال می کنم زندگي در اوج تنهايي براي چه ادامه پيدا مي كند!

يكباره يادآوري مي شود وقتي كه هيچ كس نيست خدا هست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:55  توسط امیر  | 



از مهربونیات ممنون خدایا!

فقط فقط تو به قولت عمل می کنی و بس!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:46  توسط امیر  | 



خدایا تو تنها کسی هستی که برات تاریخ مصرفم تموم نمیشه، تنها کسی هستی که هیچ وقت دورم نمی ندازی، تنها کسی هستی که ادعا کردی تنهات نمی ذارم و ثابتش کردی، تنها کسی هستی که با من رو راستی، تنها کسی هستی که ازت یاری می خوام و تنها کسی هستی که می پرستمت! فقط می خوام بدونی ایاک نعبد و ایاک نستعین.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 18:39  توسط امیر  | 



آنکه ایمان آورد خدای مهربان او را محبوب خواهد کرد...................
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:27  توسط امیر 



dear god
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:54  توسط امیر  | 



مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو

خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !!!!!!!!!!!!!!!!!!

"آن میلمن"

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:27  توسط امیر  | 



عزیزم اگه ديدي بغض كردي ، ولي دليل گريه كردن پيدا نمي كني ،‌اگه دنبال جايي مي گشتي كه داد بزني. . .
بدون كه دل خدا برات تنگ شده ، مي خواد صداش كني .......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:15  توسط امیر 



"تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز..."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:19  توسط امیر  | 



ديگر نمي خواهم صداي ملامت رااز حنجره ي شقايق هاي وحشي بشنوم من تو را مي خواهم.من دست سبز تو را براي شکوفايي گل هاي وجودم مي خواهم بيا که اشکهايم بهانه ي تو را مي گيرند بيا که پريان احساسم پرواز را فراموش کرده اند بيا که حوريان اشکهايم قسم خورده اند که راه قدم هايت را نمناک کنند..............بیا !!!!!!!!!.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:25  توسط امیر 





design : imjava