سحرگان هان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از می
ز شهر هستیش کردم روانه
ز ساقی کمان ابرو شنیدم
که ای تیر ملامت را نشانه
ندیم و مطرب و ساقی هم اوست
خیال آب و گل در ره بهانه
بده کشتی می تا خوش برانیم
از این دریای نا پیدا کرانه
وجود ما معمایست حافظ
که تحقیقش فسونست و فسانه....
وقتی که گفتی تا آخر دنیا باهاتم تازه فهمیدم که چرا میگن دنیا دو روزه...


عیسی مسیح در این دنبا چه کرد:
عیسی مسیح گناهان ما را بر دوش گرفت و بر روی صلیب جان داد و اکنون به ما حیات جاودانی هدیه کرد.
این هدیه را فقط از طریق ایمان دریافت کرد..
اول تسلیت به خاطر عاشق پنجم...
به تمام دوستان مخصوصا سحر ، مهدی، ویدا ، مینا ، سعید جون و زهرا که امشب تو سایت برای اولین بار مهمون ماست عرض سلام و خوش آمد دارم ....
می خواستم شوری به همه بچه ها بدم...
در آئینه ما بازتاب داریم
نشان ما از خود آفتاب داریم
مثال سرخی برگ شقایق
دلی همرنگ او بی تاب داریم...
در ترید مفهوم عشق
تو معنی می شوی
صبحی با عطر یاس
ومن...
ومن...
شبی با هراس...
روز را با تو آغاز می شوم
و شب بی آنکه تمام بشوم
شروعم ممتد و پیوسته می ماند
و هیبت غرورم با نام تو شکل می گیرد...
شرمنده بقیه اش رو نتونستم بنویسم ...آخه
با تشکر از سعید جون..

تا سحر ای شمع بر بالین من
امشب از بهر خدا بیدار باش
سایه غم ناگهان بر دل نشست
رحم کن امشب مرا غمخوار باش....
با تشکر از سعید جون

خدایا کمکم کن بین این شیرهای دریده هوس دوام بیارم...

خدایا برای نجات من بشتاب...


سپیده ، دم آمدنت را
و صبح طلوعت را نوید می دهد ،
و طلوعت مهربانیت را ...به دنبال مهربان ترین می گشتم ،
از هرکس که پرسیدم ، گفت خورشید مهربان ترین است ...
گفتم : چرا؟!
گفتند چون نور و گرمایش را از کسی دریغ نمی دارد ،
بر همه می تابد و همه از او به یک اندازه بهره می برند ...
وقتی صبح شد ، از خورشید پرسیدم که ای مهربان !
از هرکس که پرسیدم گفت تو مهربان ترینی ...
آیا مهربان تر از تو نیز کسی هست؟
خورشید سری تکان داد و گفت :
آری !
گفتم کیست ؟
گفت : خالق من و مهربانی ... خدا
گفتم چرا؟؟
گفت : من فقط نیمی از زمین را گرم و روشن می کنم
اما لطف خدا فرا گیر است و تمام آسمان و زمین را در بر می گیرد ...
حتی بدترین بندگانش ... پس او مهربان ترین است ....
و اکنون ،
سپیده دم مناجات با تو را،
و صبحگاهان شکر تو را نوید می دهد ،
ای مهر مهربان ...
ای خدای خوبم
راه عشق سخت است و دشوار
هنگامی که عشق تو را به اشارتی فرا می خواند
رهرو عشق باش
عاشق شو
تیغ های نهفته عشق تو را خسته می کند
نوای عشق چنان تند باد شمال در باغ
رویاهای تو را اشفته می کند
اما عاشق شو.

جبران خلیل جبران

عشق فریادی هستم که گلیم خود را از سکوت بیرون می کشد...
همان شعله خدایی که در درون هر انسانی است ، همان روح خداست که در آدمی دمیده شده ، اما خاموش
شده ، فراموش شده ، و برای همین هم هست ، که رسالت پیغمبران " ذکر" است. " انما انت مذکر" چیست
؟ این قرآن را ، این وحی را ، این رسالت را ، ذکر می گوییم.
ذکر چیست ؟ پیغمبر خبری نمی آورد که به انسان بیفزاید ، وحی چیزی به آدم اضافه نمی کند ، آدم همه
سرمایه های خودش را دارد هر چیزی را که خداوند باید به او می داده داده است ، در درونش گذاشته ،
خود خداوند در سرشت آدم نشسته ، او آمده که فقط بیاد بیاورد ، فراموش می کنیم ، توی زندگی روزمره ،
این درگیریها ، دشمنی ها ، کینه ها ، خواست ها ، این لذت های پوچ و پست و پایین دنیا ، بی معنا ، اینها
همیشه و روزمره بقدری مشغولت کرده ، که فراموش می کنی ، بعد یک مرتبه وقتی نگاه می کنی ، می
بینی که یک هفته است ، راجع به یک چیزی مشغولی و مرتبا رنجش را می بری و حسرتش را می بری و
لذتش را می بری که اصلا به اندازه یک عطسه گوسفند ارزش ندارد ، به اندازه آب بینی یک بز ارزش
ندارد.
حالا متوجه می شوی و یادت می آید . اینجاست که یک مرتبه آن ضربه رسالت ، وحی، به تو و درون اندیشه
ات می خورد و ترا به یادت می آورد که : ای . با کی قوم و خویشی ؟ کدام روح در توست ؟ کدام امانت در
تو گذاشته شده ، و شاگرد چه آموزش و کدام آموزگار هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یک مرتبه متوجه می شوی و یادت می آید که چه گوهر بزرگ و نابی داری و در لجن می لولی... و مثل زاغ
لجن خواره ای شده ای و به چه شفعی . آنوقت است که بیرون می آیی و با یک ضربه انقلابی ، زندان
چهارم را می شکنی...
"زندان خویش را"
این زندان را با استدلال عقلی و با منطق ، با علوم ، با خون شناسی ، با رونشناسی و... نمی تون گشود و
رها شد.
با عشق می شود ، عشقی که بتواند ایثار را معنی کند ، عشقی که بتواند آدمی را تا قله بلند اخلاص را
برساند ، عشقی که بتواند به انسان بفهماند ، که خودش را نفی کند ، تا به اثبات برسد. اینها کلماتی است که
جز عشق نمی گوید این معنایی است که جز کسی عشق را می فهمد ، نمی فهمد ، بقول کارل : دوست
داشتن را هر کس بفهمد خدا را به آسانی استشمام گل می فهمد اما کسی که فهمیدن عقلی را میفهمد خدا
برایش مجهولی است دست نیافتنی.
حالا به تعریف نیایش می پردازیم :
نیایش عبارتست از تجلی دغدغه و اظطراب انسانی ، زندانی مانده در خویش ، که به زندانی بودن خویش
آگاهی یافته است ، و آرزوی نجات ، و عشق به رستگاری او را بی تاب کرده است ، نیایش تجلی روح تنها
و تنهایی است.
تنها و تنهایی به آن معنی که کسی دور افتاده باشد ، بنابرین تنهایی به معنی بی کسی نیست بلکه به معنای
جدایی است به معنای بی "او" یی است . و انسانی که خودش را تنها و غریب ، در زندان طبیعت ، و در
زندان تنگتر "خویش" که جداره این زندان ، جداره های وجود "من" است. احساس می کند و جز با ضربه
انقلابی عشق ، جز با حیله عشق و جز با التهاب پرستیدن ، و جز با خواستنی عاشقانه "دعا"
راه نجات از این زندان را ندارد. چون کسی که عشق را نمی فهمد به میزانی که قدرت علمی اش قوی بشود
، تا آنجا که زندانیان طبیعت باشد ، حتی طبیعت را اسیر خودش کند باز باندازه یک حیوان اسیر "خویش"
است...
اين شبها، به دنبال کودکي هستم ...
|
در فراموشی خوابهايم
|
|
|
گفت: "بيابان، در ميان ديوارهای خشکی بیکرانهاش زندانیست."* من هم ساليانیست که در ميان ديوارهای خشک و دور و بیمرز خودم گرفتار آمدهام. برای بيرون آمدن از اين حصار نُه توی بیکرانه، از هر طرف که رفتم بیفايده بود. گوييا مقصودی بود بیمقصد! روزهای گرم و طاقتفرسای بيابان «خويش» و شب سرد و پر سوزش چنان از تلاش نااميدم کرد که «به گوشهای خزيدن» برتری يافت بر گشتن و پيدا کردن گلستانی که بيرون اين بيابان بايد میبود!از هر تپهايی بالا رفتم برای يافتنش و از آن بالا چشم به اطراف دوختم، ديدمش و به سمتش دويدم اما افسوس که چون به نزديکش رسيدم واحهای بود سرسبز که او هم در اين صحرا گرفتار آمده بود! تو گويی اين واحه بوی لحظههای کودکيم را میداد! همان پاکی و معصوميت فرشتهگونهی کودکی که هر روز بر از دست دادنش افسوس میخورم! گاهی هم گرفتار سراب میشدم! شيطان را ديدم بر سر هر مسيری در اين بيابان! به خيال نشان دادن راه آن گلستان، در مسيرهايی گاه همراهم شد و گاه من همراهش شدم! گاه بر تخته سنگی نشسته بود بر سر راه من و گاه من او را در جلو يا عقب خود در همان راهی که میرفتم، میيافتم. در لحظههايی که از زور گرمای توانفرسای بيابان، عطش من را از طی مسير بازمینشاند با فريب سراغ داشتن واحههای که در آنها میتوان چاههای آب خنک و گوارا يافت مرا به وادیهای خشک و لميزرعی میکشاند که گاهی میشد در آنها چاهی خشک يافت و اغلب اوقات، هیچ چیزی در آنها یافت نمیشد! مرا با وعدهی بودن آب در ته چاه به درونش میفرستاد و آنگاه که به داخل چاه میرفتم، ريسمانی که با آن داشتم پايين میفتم را پاره میکرد! گاه به ته چاه میافتادم و گاه هم، هنگام سقوط دستم را به ريشهی خشک گياهی که از ديوارهی چاه بيرون آمده بود، میانداختم تا بيشتر از اين پايين نروم و او، در تمامی اين لحظات بر بالای چاه نشسته بود و بر من و حماقتم میخنديد! من به هزار زحمت خود را دوباره از چاه بيرون میکشيدم اما او را نمیيافتم! بعد از تازه کردن نفس و استراحتی چند، دوباره که به راه خود ادامه میدادم باز او میآمد و اين بار با هيئتی نو و فريبی نو و روز از نو و روزگاری از نو ... به اين زمين خشک و عبوس و سخت، خودم به پای خودم وارد شدم! میدانم که هيچکس مرا به اينجا نياورد! | |
|
*تاگور **حسین پناهی | |
آن شب فراموش نشدنی بود که کنار هم نشستیم و راز دل به یکدیگر گفتیم .چون با دلی سوزان عشق بی پایانم را پیش رویت آشکار ساختم و تو نیز باسادگی پرده از روی عشق پنهانی خویش برداشتی .سرودی در خود احساس کردم .دلم آسوده گردید و شادمانی و خوشبختی ام از این بود که دانستم کسی مرا دوست دارد .اوه.ترا بخدا بگو که آیا هنوز آن شب را فراموش نکرده ای ؟بگو که آن شب را بیاد داری ؟زیرا غم وشادی و همه چیز من از آن شب است .هنوز یکسال از آن شب زیبا و شادیبخش نگذشته است ولی در این اندک زمان رنج بسیار برده ام . بگذار رازی را که بهیچ کس جز تو نمیتوانم بگویم برایت آشکار سازم.
تو نمیدانی که آن روز که خانواده مان از عشق ما آگاه گشتند و قرار شد دیگر من تو یکدیگر را نبینیم و با هم سخنی نگوییم چقدر آشفته و پریشان شدم.بی درنگ به اتاق خویش رفتم و در تنهایی به تلخی گریستم.
ابتدا میخواستم به آغوش مرگ پناه ببرم ولی زود چهره زیبایت پیش چشمانم آمد و دانستم که باید برای عشق تو زنده بمانم.آنگاه بر تیره روزی خویش اشک ها ریختم .زیرا آن بی تو و دور از زندگانیم از مرگ تلخ تر بود .
از آن روز هر جا میروم هر کار میکنم و بهرچه مینگرم روی ترا پیش چشمم میبینم و یکدم فراموشت نمیتوان کرد.امیدوارم آنچه که در این نامه میخوانی سبب اندوه و آزردگیت نشود.
خیلی شادمان میشوم اگر تو هم آنچه در دل داری بی پرده برایم بنویسی.امروز صبح و عصر تو را دیدم .باید هم دیده باشم زیرا امروز که یکسال از اقرار عشق من و تو بهم میگذرد نمیبایست بدون شادکامی سپری گردد.
امروز صبح جرات نکردم که با تو حرفی بزنم چون اجازه نداده ای که تا بیست و هشت ماه با تو سخنی نگویم .هر چند این فرمان مرا بسیار رنج داده است ولی باز هم گفته ات را گرامی وارجمند شمرده فرمانبرداری نمودم .
دیری از شب گذشته است .تو اکنون بی خیال در خواب ناز رفته ای و نمی دانی که نامزد وفادارت همه شب پیش از خواب چند تار مویت را بنرمی بر لب مینهد و با پاکی میبوسد.
ویکتور تو
شبي كه من و نازي با هم مرديم
من : نازي بيا
نازي : مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هست
كه فكر مي كنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟
من: نه مي خوام برات قسم بخورم كه او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمند
نگاه كن
نازي : يه سايه نشسته تو ساحل
من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت كنه
نازي : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش كن
نازي : زنش مي گفت ذله شديم از دست درختا
راه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
نازي : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟
من : بوشو چيكار كنه پيرمرد ؟
بايد كه بوي تازه چوب بده يا نه ؟
نازي : ديوونه ست؟.
من : شده ‚ مي گن تو جشن تولدش ديوونه شده
نازي : نازي !! چه حوصله اي دارند مردم
من : كپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتند
نازي : خوشا به حالش كه ستاره ها را داره
من : رفته دادگاه و شكايت كرده كه همه ستاره را دزديدند
نازي : اينو تو يكي از مجلات خوندي
عاشقه؟
من : عاشق يه پيرزنه كه عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شه
نازي : واه
من سه تاشو شنيدم ! فاميلشه ؟
من : نه
يه سنگه كه لم داده و ظاهرا گريه مي كنه
نازي : ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خوراك چيكار مي كنن
من : سرما مي خورن
مادرش كتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه
نازي : مادرش سايه يه درخته ؟
من : نه يه آدمه كه هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنيدي ؟
نازي : آره صداي باده !داره ما را ادادمه مي ده پنجره رو ببند
و از سگ هايي برام بگو كه سياهند
و در عمق شب ها فكر ميكنند و راز رنگ گل ها را مي دانند
من : آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
با خود به هيچ كجا نبرد
|
نويسنده: عليرضا محمودی ايرانمهر
برگزيدهی نخست هيات داوران
ابر صورتی
آن صبح سرد سوم دي ۱۳۶۰، فقط دوست داشتم به تكه ابري كه در لحظهي طلوع صورتي شده بود نگاه كنم. ما پشت سر هم از شيب تپه اي بالا مي رفتيم و من به بالا نگاه مي كردم كه ناگهان رگبار گلوله از روي سينه ام گذشت. من به پشت روي زمين افتادم، شش هايم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقيقه،در حالي كه هنوز به ابر نارنجي و صورتي نگاه مي كردم، مُردم. هيچ وقت كسي را كه از پشت صخرههاي بالاي تپه به من شليك كرده بود، نديدم. شايد سربازي بيست ساله بود، چون اگر كمي تجربه داشت، ميان سه استوار و دو ستوان كه در ستون ما بود، يك سرباز صفر را انتخاب نمي كرد. پدرم آرزو داشت مثل برادر پزشكم به استراليا بروم. اما شايد من استعدادش را نداشتم. آخر تابستان به محض اينكه ديپلم گرفتم، فرودگاه تهران بمباران شد. جنگ شروع شده بود. مادر نه ماه در خانه حبسم كرد. هر روز برايم روزنامه و گاهي كتاب مي خريد. بالاخره يك روز خسته شدم و با پروانه در پارك قرار گذاشتيم. پروانه را از سال دوم دبيرستان مي شناختم و سال چهارم قول داده بوديم براي هميشه به هم وفادار باشيم. پروانه موهاي نارنجي قشنگي داشت و هميشه رژ مسي براق مي زد. سال سوم دبيرستان وقتي براي اولين و آخرين بار بعد از ظهري يواشكي به خانه شان رفته بودم، موهايش را ديدم. هنوز شيشه عطر كادو شده اي را كه سر راه خريدم و نامه اي را كه در نه ماه حبس خانگي نوشتنش را تمرين مي كردم، به پروانه نداده بودم كه گشتي هاي داوطلب ما را گرفتند. تا وقتي ما را عقب استيشن سوار مي كردند، هنوز نفهميده بودم چه اتفاقي افتاده است. بعد از آن هم فقط به ناخن هايم نگاه مي كردم كه چشمم به چشم پروانه نيفتد. او را با سر و صدا تحويل خانواده اش دادند و مرا به بازداشتگاهي بردند كه جنوب شهر بود، اما درست نمي فهميدم كجاست. وقتي پروانه را جلوي خانه شان از استيشن پياده كردند، يكي از همسايه ها پنجره اش را باز كرده بود و ما را نگاه مي كرد. تا وقتي راه افتاديم هنوز آنجا بود. داخل سلولم قلب بزرگي را با چيزي نوك تيز روي ديوار كنده بودند. يك طرف قلب كج شده بود. دو روز پاهايم را دراز كرده بودم و به در نگاه مي كردم. بالاخره آمدند و مرا به پاسگاهي بيرون شهر بردند. پاسگاه ديوارهاي آجري داشت كه بالاي سرشان سيم خاردار كشيده بودند. آنجا با عدهي زيادي كه سرهايشان را تراشيده بودند سوار اتوبوس شديم و به پادگان آموزشي رفتيم. شانزده ساعت بعد كه جلوي دروازه ي پادگان پياده شديم، گروهباني ما را به خط كرد و آن قدر دور پادگان دواند كه تا يك هفته بعد مي لنگيدم. همه سربازان فراري بوديم. شب بعد از اينكه آبگوشت رقيقي به ما دادند، دوباره به خط مان كردند و لباس هايي بين همه تقسيم كردند كه مثل كيسه گشاد بود. آخرين باري كه پدر و مادرم را ديدم، لحظه بود كه اتوبوس ما دور ميدان آزادي مي چرخيد تا به طرف پادگان آموزشي برويم. آن دو كنار يكي از باغچه هاي دور ميدان ايستاده بودند و وقتي مرا ديدند برايم دست تكان دادند. سربازهاي ديگر هم با سرهاي تراشيده از پشت شيشه براي آن دو دست تكان دادند. پدر و مادرم خنديدند و جلوتر آمدند و براي همه ي ما دست تكان دادند. ما هم از جايمان نيم خيز شديم و براي پدر و مادرم دست تكان داديم. نمي دانم از كجا مي دانستند اتوبوس ما آن ساعت از ميدان آزادي مي گذرد. پنج ماه بعد كه گلوله ها سينه ام را سوراخ كردند. نامه اي كه نه ماه براي نوشتنش فكر مي كردم، هنوز توي جيب شلوارم بود. شيشه ي كادو شده عطر را همان موقع در بازداشتگاه گرفته بودند. من ساعت ها كنار بوته ي خشكي كه شبيه سراسب بود و سنگ بزرگي كه رنگ سبز عجيبي داشت، ماندم. ابر صورتي كم كم نارنجي و زرد شد و بعد به كلي ازميان رفت. ستون ما در عمق خاك دشمن راهش را كم كرده بود و وقتي رگبار گلوله ها شليك شد، هيچ كس نتوانست مرا با خود عقب ببرد. بعد از ظهر عراقي ها امدند و مرا با استيشن به سردخانه بردند. آنها مرا لخت كردند و همه جايم را گشتند. حتما مرا با جاسوس يا كس ديگري اشتباه گرفته بودند، چون تصميم گرفتند دفنم نكنند. چهار هفته داخل كشوي فلزي بزرگي كه سقفش لامپ مهتابي داشت، ماندم. هر بار كشور را بيرون مي كشيدند لامپ روشن مي شد. بارها چند نفر را آوردند تا مرا ببينند. بعضي ها دستبند داشتند و بعضي ها هم دست هايشان آزاد بود. اما از آخر هيچ كس مرا نشناخت. همه سرشان را تكان مي دادند و مي رفتند. روزهاي آخر بود كه دو نفر ديگر را آوردند و داخل كشوهاي كناري گذاشتند. ناخن هاي دست هر دوشان را كشيده بودند و پوست شان پر از لكه هاي آبي سوختگي بود. سه روز بعد هر سه ي ما را با آمبولانسي كه شيشه هايش را رنگ زده بودند به گورستان خلوتي بردند. هيچ كدام از گورها سنگ قبر نداشت. جاي ما از قبل آما ده شده بود مرا داخل قبر انداختند و دو اسير ايراني كه لباس زرد تن شان بود، رويم خاك ريختند. بعد كپهي خاكي به اندازهي قدم درست كردند كه كنار كپه هاي بي شمار ديگري بود. هيچ يك از كپه هاي خاكي اسم نداشت. فقط يك پلاك سبز كه رويش شماره هاي سفيدي حك شده بود، بالاي هر كپه فرو كرده بودند. درامتداد قبرهاي بي نام، رديفي از درختان اوكاليپپتوس سايه مي انداختند. برادرم در نامه هايي كه مي فرستاد هميشه مي نوشت، استراليا پر از درختان اوكاليپپتوسب است و هيچ ايراني ديگري اينجا نيست. آن طرف درختان باريك اوكاليپتوس يك ساختمان دو طبقه سيماني بود. كساني كه گاهي از پنجره هاي ساختمان سرك مي كشيدند، احتمالاً مي توانستند پلاك هاي سبز روي هر كپه ي خاكي را ببينند. آن سوي ديگر گورستان مزرعه ي بزرگي بود كه در دور دست هايش، خط باريك و درازي از سيم هاي خاردار حريم آن را نشان ميداد. صبح ها عده اي را با تريلر مي آوردند. تا روي مزرعه كار كنند و بعد از ظهرها كه از كنار گورستان مي گذشتند جمله هاي فارسي برده بريده اي شنيده مي شد. غروب هشتاد و هفتمين روز كه سايه ي اوكاليپتوس ها تا انتهاي گورستان مي رسيد، سه نفر كه براي كندن قبرهاي تازه آمده بودند، پنهاني سر قبر من آمدند و يك پياز لاله را كنار پلاك فلزي كاشتند. معلوم نبود آن پياز را از كجا آورده اند، اما مسلماً مرا با كس ديگري اشتباه گرفته بودند. آدمي كه حتماً خيلي مهم بوده و با كاشتن گل لاله سر قبرش احساس رضايت و افتخار مي كردند.از فردا اسيراني كه با لباس هاي زرد به مزرعه ميرفتند، به كپه ي خاكي من خيره مي شدند و با حركت آرام تريلر سرهايش با هم به اين سو مي چرخيد. پياز لاله آرام آرام ريشه دواند و ساقه اش از خاك جوانه زد. هفت روز بعد، سه افسر عراقي كه بند پوتين هايش را دور ساق شلوارشان كرده زده بودند، آمدند و بالاي كپهي خاك ايستادند. آنها پياز گل و حتا پلاك سبز را از خاك بيرون كشيدند. شايد براي پاك كردن اثر پرستشگاه اسيران بود كه دستور دادند بولدوزرها درختان اوكاليپتوس را هم از ريشه در آوردند. بيل آهني حتي ما را هم از خاك بيرون كشيد و روي هم ريخت. در تمام اين مدت از سمت ساختمان سيماني صداي فريادهاي فارسي و عربي كه از هم بلندتر مي شدند، شنيده مي شد. از آخر ما را با بيل مكانيكي پشت چند كاميون ريختند. وقتي كاميون راه افتاد، هنوز صداي حركت ماشين هايي كه آرامگاه ما را صاف مي كردند، شنيده مي شد. انگشتان دست چيم براي هميشه آنجا زير خاك ها باقي ماند. كاميون ها تا بعد از ظهر يكسره مي رفتند، قبل از غروب به جايي رسيديم كه كوه هاي بلندي داشت. كاميون ها در حياط پاسگاه دور افتاده اي پارك كردند ديوارهاي حياط را با دوغآب سفيد كرده بودند. آفتاب غروب از دروازه ي پاسگاه داخل مي تابيدو مربع سرخي روي ديوار حياط درست كرده بود. دو روز همانجا مانديم و مربع سرخ هر غروب روي ديوار پاسگاه نقش بست. صبح روز سوم دوباره راه افتاديم. جاده پرشيب و سنگلاخي بود و ما گاهي از الاغ هايي كه از كنار جاده مي گشتند، عقب مي مانديم. نزديك ظهر به دره ي عميقي رسيديم كه ميان كوه هاي جنگلي محصور بود. آنجا ما را داخل گودال درازي كه شبيه كانال بود ريختند. گودال از پيش آماده شده بود. عصر همان روز كاميون هاي ديگري آمدند و عده اي را كه تازه تير باران شده بودند روي ما ريختند. لباس هاي گشاد آنها خون آلود و سوراخ سوراخ بود و از بعضي ها هنوز خون تازه بيرون مي زد. بعد بولدوزرها آمدند و كانال را با خاك پوشاندند. درست روي گردنم سرزني افتاده بود كه موهاي خرمايي بلندش دور صورتش پيچيده بود و چشمانش را مي پوشاند. پاهاي لاغر و سفيد مردي روي سينه ام افتاده بود و دهان بازيكي ديگر به شكمم چسبيده بود. من هم با كمر روي سينه ي مردي افتاده بودم كه استخوان هاي دنده اش خورد شده بود. اين آشفتگي خيلي طول نكشيد. شصت و پنج روز بعد گروهي سرباز و درجه دار آمدند و با عجله خاك ها را كنار زدند تا جاي ما را پيدا كنند. آنها كه دستمال هايي دور دهانشان بسته بودند، همه را به سرعت پشت كاميون ها ريختند. شايد كسي آنجا را به سازماني لو داده بود و حالا بايد اثرش پاك مي شد. راه كه افتاديم سربازها داشتند گودال دراز و خالي را با تايرهاي كهنه پر مي كردند و رويش را با خاك مي پوشاندند. آن شب كه كاميون ها از جاده هاي كوهستاني مي گذشتند. بوي خوبي مي آمد. چوپان شبگردي در دامنه ي كوه آتش روشن كرده بود، جلوتر رديف كندوهاي چوبي در دامنه ي ديگري زير نور مهتاب بودند. هوا پر از بوي گياهان وحشي و حشرات بود. اگر پروانه آنجا بود تا صبح نمي خوابيديم. روي تختي كه ملافه هاي تميز داشته باشد. دراز مي كشيديم و به سوسك هاي شب تابي نگاه مي كرديم كه از پنجره ي باز توي اتاق مي آيند و خاموش روشن مي شوند. كمي بعد هوا ابري شد و باران گرفت. من روي بقيه بودم و استخوان هايم خيس شد. صبح وقتي شفق از پشت درختان نوك كوه بالا مي آمد به جايي كه منتظرمان بودند، رسيديم. كاميون از تپه اي پايين پيچيد و دشت در نور كمرنگ آسمان پيدا شد. دشت با سوراخ هاي بي شماري كه در آن كنده بودند، شبيه شانه ي عسل بود. آفتاب كه بالا مي آمد، مرداني كه ماسك زده بودند آمدند و ما را داخل قبرها ريختند. از اينكه به ما دست بزنند نفرت داشتند، بيل هاي درازي داشتند و ما را هل مي دانند تا توي يك قبر بيفتيم. داخل قبر من دست ديگري را هم انداختند كه دور انگشتريش حلقه اي زنگ زده بود. دندان هاي مصنوعي مردي كه در كاميون كنارم بود، از دهانش بيرون افتاده بود. يكي از سربازها كه به سرعت مي گذشت با نوك پا آن را توي قبر من انداخت. دندان ها سياه شده بودند و رويشان خون خشك شده چسبيده بود. ناخنهاي دستي كه حلقه داشت كبود بود. كمي بعد استخوان دراز ساق پاي كس ديگري را هم پايين انداختند. وسط ساق، بر آمدگي كوچكي وجود داشت انگار آن را از وسط به هم چسبانده بودند. حتماً قبلاً پايش شكسته بوده، اما من هيچ وقت جايم نشكسته است، چون مادرم وسواس داشت و از بچگي مواضب بود بازي هاي خطرناك نكنم. پيدا بود قبرها را شتابزده كنده اند. ديوار قبر من كاملاً كج در آمده بود و كف آن بر آمدگي داشت. اگر زمين را دو سه بيل عميق تر كنده بودند، حتماً گورستان باستاني را كه فقط دو وجب پايين تر بود كشف مي كردند. درست زير قبر من، گور شاهزاده اي آشوري بود كه شمشير دراز مفرغي اش را با دو دست روي سينه اش گرفته بود و اگر آن را كمي بالا مي آورد نوك شمشير ميان دو استخوان لگنم فرو مي رفت. مثل بار اولي كه دفن شدم، روي قبرم كپه خاكي به اندازه ي قدم درست كردند و روي آن پلاكي با چند شماره ي سفيد فرو كردند. روز بعد باران گرفت و دو هفته بعد زمين سبز شد. علف هاي وحشي بارها خشك شدند و فروريختند و دوباره سبز شدند. دو هزار و هشتصد و شصت و چهار روز آنجا ماندم. ريشه هاي گياهان وحشي از ديوارهي قبر آويزان شده بودند و شاهزاده ي آشوري همچنان شمشيرش را دو دستي گرفته بود. يك روز باز هم عده اي با بيل هايشان آمدند و قبرها را باز كردند و ما را داخل كيسه هاي سفيد ريختند. روي هر كيسه شماره اي مي چسباندند. كيسه ها را بار كاميون زردي كردند و تا شب مي راندند. ما بر مي گشتيم. هنوز در خاك دشمن بوديم ولي در دور دست ها آسمان ايران ديده مي شد. وقتي به مرز رسيديم هوا تاريك شده بود. در پاسگاهي كه داخل خاك ايران بود، چند كاميون بزرگ زير نور افكن هاي بلند منتظرمان بودند. اگر پدر و مادر يا پروانه مي دانستند، برگشته ام حتماً آنجا منتظرم بودند. اما هيچ كس نبود. مثل چهار شنبه سوري سالي بود كه از دو روز پيش براي آتش بازي چوب جمع مي كرديم، اما عصر باران گرفت و چوب ها خيس شدند. همه به خانههايشان برگشتند و هيچ كس نماند. ما را داخل كاميون ها چيدند و به فرودگاه بردند، آنجا مرا با همه ي بار اضافه اي كه از استخوان هاي بيگانه داشتم سوار هواپيما كردند و پرواز كرديم. وقتي در تهران به زمين نشستيم هوا ابري بود. آنها ما را داخل يكي از انبارهاي بزرگ فرودگاه مهر آباد بردند. همان جايي كه وقتي ديپلم گرفتم بمباران شد. آنها در بزرگ انبار را بستند و ما را از كيسه هاي شماره دار، بيرون آوردند. كف انبار پر از تابوت هاي يك شكل بود و ما را به دقت داخل تابوت ها مي چيدند. بعضي ها دورتر ايستاده بودند و گريه ميكردند. وقتي كارشان تمام شد، روي هر تابوت پرچم بزرگي انداختند و جلوي آن يك عكس چسباندند. روي تابوت من عكس جواني را چسبانده بودند كه سبيل نازك داشت. من در عمرم هيچ وقت سبيل نداشتم، پيدا بود كه جايي در خاك دشمن شمارهي من اشتباه شده است. سربازهايي كه لباس هايشان گشاد نبود و واكش هاي سرخ از شانه شان آويزان بود، تابوت ها را يكي يكي بلند كردند و در محوطه باز و بزرگ بيرون انبار چيدند. جمعيت زيادي اطراف محوطه جمع شده بود. خيلي هايشان گريه مي كردند و بعضي ها عكس قاب گرفته ي جواني را سر دست شان بلند كرده بودند. پدر و مادرم بين آنها نبودند. اثري هم از پروانه نبود. اگر چهره اي داشتم، شايد كسي پيدا مي شد كه مرا بشناسد. فيلم بردارهاي زيادي داخل محوطه كه سربازها آن را محاصره كرده بودند، مي آمدند و از همه چيز فيلم مي گرفتند. كسي هم پشت تابوت ها بر جايگاه بلندي ايستاده بود و براي مردم سخنراني مي كرد. وسط جمعيت يك چهرهي آشنا بود. عكس جواني بود كه موهاي خرمايي داشت و لبخند زده بود. عكس خودم بود. پير زني كه روي سري قهوه اي داشت آن را بالايس سرش گرفته بود. مادرم بود. خودش بود. خيلي پير شده بود. پدر نبود، آنها وقتي دور ميدان آزادي برايم دست تكان مي دادند با هم بودند. مادر كوچك شده بود. حتماً پدر مرده، اگر نه نمي گذاشت مادر تنها بيايد. بعد از آنكه سخنراني و فيلم برداري تمام شده هر عكس را سوار استيشن كردند و از محوطه بيرون رفتند. وقتي دور ميدان آزادي مي چرخيديم، مردم گاهي كنار باغچه ها مي ايستاند و به رديف ماشين هاي استيشن نگاه مي كردند. مرا به خانه اي قديمي بردند كه حياط و حوض داشت. آنجا تختي از قبل برايم آماده كرده بودند و اطرافش آنقدر گلدان شمعداني چيده بودند كه زنبورها را گيج مي كرد. تا شب عده اي مي آمدند، پيشاني شان را به تابوت مي چسباندند، گريه مي كردند و مي رفتند. تمام مدت فقط پير زني مانده بود. بيني بزرگ پير زن از گريه سرخ شده بود. بي شباهت به مادرم وقتي گريه مي كرد، نبود.شايد هم همهي آدم ها وقتي گريه مي كنند شبيه هم ميشوند. هر پنج دقيقه يكبار بلند مي شد و گوشه اي از تابوتم را مي بوسيد. اما هر بار مي خواست در تابوت را باز كند،چند نفر مي گرفتندش و دوباره ي روي صندلي چرمي سياه مي نشاندند. صبح روز بعد تابوت مرا داخل همان استيشن گذاشتند و بالاي تپه زيبايي خارج شهر بردند. اطراف تپه پر از درخت هاي قديمي بود آنجا چند قبر بزرگ و با شكوه براي ما كنده بودند. وقتي مي خواستند مرا سر جايم بگذارند در تابوت را باز كردند. هنوز هم چند نفر پير زن را گرفته بودند اما احتياجي نبود، او اصلاً تكان نمي خورد. به حلقه ي زنگ زده اي كه دور استخوان انگشت آن دست ديگر بود، خيره نگاه مي كرد. او حتي گريه هم نمي كرد. آنها مرا با دقت دفن كردند، سنگ سياه زيبايي كه هم قد خودم بود، روي قبر گذاشتند و بالاي آن عكس جوان سبيل نازك را نصب كردند. پيرزن هنوز به سنگ خيره مانده بود. برايش صندلي اي گذاشته بودند كه بنشيند، حتماً روماتيسم داشت. مثل ديروز عده ي زيادي جمع شده بودند و فيلم بردارها از همه چيز فيلم مي گرفتند. آنجا هم سكويي گذاشته بودند و كسي سخنراني مي كرد. هوا ابري بود و فلاش دوربين ها مثل برق در آسمان مي درخشيد. بعد همه رفتند و پير زن را هم با خودشان بردند. از اين بالا تهران تا دور دست ها پيداست. آن قدر دور است كه نمي توانم خانه ي پروانه را پيدا كنم. نامه اي كه نه ماه براي نوشتنش تمرين مي كردم شايد هنوز جايي در بايگاني هاي عراق باشد. شيشه ي عطر هم حتماً با زباله ها دفن شده است. اگر پروانه يك روز براي هوا خوري اين اطراف بيايد، مي فهمم هنوز از همان رژ مسي براق مي زند يا نه. فصل خوبي ست. هوا گاهي آفتابي مي شود و گاهي باران ميگيرد. در آسمان تكه ابر بزرگي ست كه بالاي آن صورتي شده است. پروانه اي نارنجي روي علف هايي كه گل هاي زرد دارند نشسته است. حالا بلند مي شود و به طرف درخت هاي قديمي مي رود |
علیرضا محمودی ( ایرانمهر)
تو گرسنه اي. اگه دقت كني، مي فهمي كه خيلي گرسنه اي.حالا درست لب تخت نشستي و سر زانوهات رو چسبوندي به هم. بشقاب لعبابي رو گذاشتي روي زانو هات و چنگال رو محكم توي مشتت گرفتي. توي بشقاب پر از ماهيه. لايه هاي سفت و سالم و برش خورده ي ماهي كنسرو شده. با چنگال تكه هاي صور تي و سفت گوشت رو خورد مي كني.روغن ماهي كف بشقاب بزرگ لعابي پخش شده و خورده هاي گوشت روي روغن شناورند. فكت كمي درد مي كنه.اما به اون توجه نكن.گوشت رو با چنگال توي دهانت مي ذاري. استخون دردناك فكت مي جنبه و مي جه و گوشت سفت ماهي، زير دندون هات له مي شه. صداي باز شدن رشته هاي بافت گوشت رو با خيس و چسبناك شدن اون ، توي دهانت مي شنوي.از درد فك هات لذت مي بري.
ناگهان تلفن زنگ مي زنه . گوشت نيم جويده و پرزدار تو گلوت گير مي كنه. آب. بايدآب بخوري. ليوان رو بر مي داري و نصف اون رو سر مي كشي.ليوان رو سرجاش روي چهارپايه ي كنار تخت مي گذاري. به خورده هاي نيم جويده ي گوشت كه در آب ليوان غرق مي شن، نگاه مي كني. تصوير درشت صورتت روي سطح محدب ليوان منعكس شده . تلفن هنوز زنگ مي زنه.از جا مي پري و گوشي رو از كنار پايه ي تخت بر مي داري .
- الو؟!
- تو هميشه اينقدر دير گوشي رو بر مي داري .
- من ؟
- البته براي من مهم نيست.ولي بعضي ها خوش شون نمي آد معطل بشن.
- ببخشيد، دستم بند بود. شما؟
- احتياج نيست توضيح بدي. حتما داشتي يه كاري مي كردي ديگه. اگه نه خيلي بد بود. يه دقيقه صبر كن،الان بهت مي گم چه كار داشتي مي كردي. آهان، فهميدم. داشتي يه چيزي رو تعميرمي كردي. يه پيچ گوشتي دستت بود. داشتي حسابي باهاش ورمي رفتي. مگه نه.
- نه. من اينجا پيچ گوشتي ندارم. شما؟
- پس حتما داشتي روزنامه مي خوندي.
- من هيچ وقت روزنامه نمي خونم. اصلا تو كي هستي ؟
- نشناختي ؟
- نه.
- چه بد. ولي يه فرصت ديگه بده باز م حدس بزنم. حداقل پنج بار كه مي تونم حدس بزنم.
- اگه نگي كي هستي گوشي رو قطع مي كنم.
- خب، من سه تا شانس ديگه دارم كه حدس بزنم. آهان درسته ! خودشه. تو همين الان روي كار بودي. داشتي حسابي حال مي كردي. مگه نه ؟ نه نه ! اصلا يادم نبود، تو الان درست سه ماه كه دستت به هيچ زني نخورده، مگه نه ؟
- تو كي هستي؟ منو از كجا مي شناسي ؟
- خب بذار شانس چارمم رو متحان كنم. تو داشتي سيگار مي كشيدي . اَه ! باز هم كه اشتباه كردم. يادم نبود، تو اصلا سيگاري نيستي. آهان درسته! خودشه! تو داشتي ماهي مي خوردي. ماهي كنسروي.خيلي حال مي داد مگه نه ؟
- به تو هيچ ربطي نداره من چه كار مي كنم. كي شماره ي منو بهت داده؟
- ديگه داري يواش يواش مأيوسم مي كني. يه كم مؤدب باش.
- تو كي هستي ؟
- بذار يه كم بريم جلو تر . تو داشتي ماهي مي خوردي. درسته؟ البته مطمئنم آدم حسابي هستي. ولي حق بده كه بعضي ها بهت مشكوك بشن.اين حق مسلمه آدم ها ست . تو كه به اين چيزا خيلي اعتقاد داري. هر كس حق داره هر چي دوست داره بخوره. راستي ببينم تو بيماري جنسي نداري؟
- به تو هيچ ربطي نداره. من اجازه نمي دم كسي به حريم خصوصيم تجاوز كنه .
- چرا حرف هاي خنده دار مي زني. اگه من بهت بگم يه جورايي به تو علاقمندم باور مي كني؟ گر چه اين چيز ها اصلا اهميت نداره. مهم اونه كه هيچ كس نمي تونه به ايمانت شك كنه. درسته؟
- من هيچي از حرفاي تو سر در نمي آرم.
- اينم مثل خيلي چيزاي ديگه اهميتي نداره. ولي ازت يه خواهش دارم. خودت رو بذار جاي من. فرض كن يه جاي خيلي خشك و بي آب و علفي.
- منظورت چيه ؟
- نه، فكر كنم بازم اشتباه كردم. فرض كن يه جايي هستي كه پر از آبه. يعني حسابي خيسه. اون قدر آبه كه نمي شه بهش فكر كرد. يه جايي مثل وسط دريا يا يه آكواريوم خيلي بزرگ كه تهش معلوم نيست. چطوره ؟ تا حالا وسط دريا گير كردي.
- از جون من چي مي خواي ؟
- حالا كه اينطوره بذار يه حقيقتي رو بهت بگم. تو به من شك داري. آره مطمئنم كه به من شك داري.اين خيلي بده. خيلي خيلي بده . تو هنوز نمي دوني چقدر بده .
- اگه همين الان نگي كي هستي ، تلفن رو قطع مي كنم.
- مي توني امتحان كني. ولي بعيده به يه نتيجه ي قانع كننده برسي. راستي جوابم سوالم رو ندادي. با زن ها چه مشكلي داري؟ نكنه خودت مشكل داري؟
- مرتيكه ي عوضي ! چي از جونم مي خواي ؟
- آدم بي تربيتي هستي. اما اين رفتارت كاملا طبيعيه . من بهت حق مي دم كه شك كني. مهم اونه كه بعدش به ايمان برسي. شنيدي بعضي ها مي گن بايد هميشه به طرف مقابل حق داد. مخصوصا وقتي كه آدم دلش بخواد ماهي بخوره . مگه نه؟ يا وقتي شير ظرف شويي يه سره چيك چيك صدا كنه و حال آدم رو بگيره. چرا اين شير لعنتي رو درست نمي كني . داره اعصابم رو خورد مي كنه.
تو چيزي نمي گي. به صداي چيك چيك ظرف شويي گوش مي كني. هنوز شوري ماهي رو توي گلوت حس مي كني. مدت ها بود كه به صداش عادت كرده بودي، ولي حالا انگار داره روي يه جاي حساس مغزت مي چكه . لوستر كوچيك اتاق مثل يه قوطي مقوايي از سقف آويزونه. از بالاي لوستر، نور هلال هلالي روي سقف تابيده. دايره روشني مثل در بريده ي يه كنسرو.
- چي شده ، چرا چيزي نمي گي؟ داري به سقف نگاه مي كني؟
- تو ديوونه اي ، يه ديوونه ي خطرناك !
- مطمئنم به حرفي كه مي زني ايمان نداري .
- تو كي هستي ؟
- چيزي به اين بي ارزشي چه اهميتي داره. مهم اينه كه تو بتوني خودت رو بذاري جاي من. يا برعكس. من بيام پيش تو. به هر حال بتونيم به تفاهم برسيم. انگار داريم واقعا هم رو مي بينيم. مثل اين بشقاب لعبابي كه گذاشتي روي زانوت.ماهي بدجوري معده ام رو تحريك مي كنه.
- تو كجايي ؟
- خيلي نزديك.اونقدر نزديك كه بتوني خودت رو بذاري جاي من. لااقل سعي خودت رو بكن. فرض كن يه جايي هستي كه به عالم آبِ درست و حسابيه.
- حالم داره ازت به هم مي خوره.
- آدم خوشمزه اي هستي. چرا سعي خودت رو نمي كني. فرض كن وسط آبي. دوست داري ازت خواهش كنم؟ فقط يه بار فرض كن.
- ديوونه ي عوضي ! آشغال كثافت!
- اين خيلي بده كه آدم نتونه فرق چيزاي بي اهميت رو با چيزايي كه واقعا مهمه تشخيص بده. چرا سعي خودت رو نمي كني؟ فرض كن وسط آبي!
- ديوونه! كثافت! كثافـت!
- چرا سعي نمي كني. سعي خودت رو بكن لعنتي! داري واقعا نارحتم مي كني . خيلي آسونه. فرض كن وسط آبي . هيچي هم زير پات نيست. زير پات فقط آبه. تو كه شنا بلد نيستي، درسته ؟
- نمي تونم ! نمي تونم! ولم كن !
- حيف اين همه استعداد و لياقت كه حروم تو كردم. سعي خودت رو بكن كثافت تنبل ! از آدم هاي كودن حالم به هم مي خوره! سعي كن، تو الان وسط آبي !
- تو كجايي ؟ من حالم بده.
- به تخمم كه بده. به چي داري فكر مي كني. چرا سعي نمي كني! پفيوز ! كثافت آشغال! اون مغز كوچولوت رو به كار بنداز احمق ! خوب گوش كن چي دارم بهت مي گم. تو الان وسط آبي! وسط وسطش ! داري درست و پا مي زني گوساله ! مثل سگ تو آب دست و پا مي زني !
- نمي تونم.
- پدر سگ بي پدر مادر! گـُه آشغال ! تن لشت رو تكون بده. سعي كن ! تو درست وسط آبي! داري مي ري زير آب.
- زير آب !
- آره داري مي ري زير آب! داري حسابي مي ري زير آب! كثافت عوضي ، داري بوي گندت رو مي بري زيرآب.
- نمي تونم.
- ديوث جاكش! برو زيرآب! مادر قحبه ي بي همه چيز، كله ي گُـه ت رو بكن زير آب! تكون بخور بچه كوني! برو زير آب . زير آب ! زيرآب ! ته آب! تا دهنت رو جر ندادم برو زير آب! زير آب! خوبه،داري ياد مي گيري ! حالا مي ري زير آب! خوبه! برو پايين تر .
- دارم خفه مي شم.
- خفه نمي شي پدر سگ ! حرف نزن. فقط برو زير آب! زود باش تن لش! زودتر،توالان زير آبي! برو پايين تر.
- دارم خفه مي شم .
نفست بند اومده. به خورده هاي گوشت نگاه مي كني كه دارن توي ليوان غرق مي شن و بعضي ها شون ته نشين شدن. شير ظرف شويي هنوز داره چكه مي كنه. يه چيزي داره توت جمع مي شه . اگه خوب دقت كني حسش مي كني. داره توت رو پر مي كنه. داره آروم آروم بالا مي آد و راه گلوت رو مي گيره. به آسمون پشت پنجره نگاه كن. تاريك و گود و وحشتناكه. تهش معلوم نيست.
- تن لشت رو تكون بده ديوث ! تا كونت رو پاره نكردم گوش كن چي بهت مي گم . تو الان زير آبي ! زود تر. حالا رفتي زير آب! ته آب ! زودتر. برو پايين تر مادر قحبه !
- كمك .
- دهنت رو ببند كثافت. برو زير آب .
- دارم خفه مي شم !
- اگه دهن گاييده ت رو ببندي خفه نمي شي. برو ته آب ، زير آب .
- كمك... كمك كنين ... كمك كن ...
- اگه دهن نجست رو ببندي كمكت مي كنم. برو ته آب. زودتر. خوبه. خيلي خوبه. اگه حسابي بري اون ته ديگه اصلا لازم نيست نفس بكشي . خيلي خوبه. خيلي خيلي خوبه. فقط زودتر . بايد زودتر برسي اون ته ته! من تا ابد وقت ندارم منتظر جنازه اي مثل تو بمونم. عاليه. باور كن بهت راست گفتم . ديگه اصلا لازم نيست بترسي. بايد به حرفم ايمان داشته باشي.خيلي خوبه.بازم برو پايين تر. هنوز هم مي توني بري پايين تر .من تا ابد نمي تونم معطل بشم. تو واقعا آدم رو خسته و گرسنه مي كني.خيلي خوبه. تو بايد به حرفم ايمان بياري.
آنچه می خوانيم برگرفته از « رساله دل و جان » و « رساله واردات » از آثار خواجه عبدالله انصاری است :
*فنا از خودی خود رستن است ؛ و وفا عهد دوست را ميان بستن است ؛ و بقا به حق پيوستن است .
* الهی ؛ نه آنچه دارم دانم ؛ و نه آنچه دانم دارم . الهی ؛ مکش این چراغ افروخته را ؛ و مسوز این دل سوخته را . الهی ؛ گفتی کریمم ؛ امید بدان تمام است .
* می پندارند که دارند ؛ باش تا پرده بردارند . يکی هفتاد سال علم آموخت ؛ چراغی نيفروخت و يکی در همه عمر يک حرف شنيد ؛ همه را از آن بسوخت .
*کرامات فروختن سگی است و کرامات خريدن خری است . اين همه گفتيم ؛ نشان مستی است و دليل خويشتن پرستی است . با هيچ بساز ؛ و از خويش کسی برمساز .
*دی رفت و باز نيايد ؛ فردا اعتماد را نشايد ؛ حال را باش و غنيمت دان که هم دير نپايد . تا تو مرا بد خواهی و خود را نيک ؛ نه مرا بد آيد و نه تو را نيک .
*اصل وصال دل است ؛ باقی زحمت آب و گل است . الهی ؛ اگر از دوستانم حجاب بردار ؛ و اگر مهمانم ؛ مهمان را نکو دار .
* جوينده گوينده است و يابنده خاموش . فرياد از معرفت رسمی و از عبادات عادتی . در خانه اگر کس است يک حرف بس است .
* اگر در آيی ؛ در باز است و اگر نيايی ؛ خدای بی نياز است . اگر دوست را از در بيرون کنند ؛ از دل بيرون نکنند .
ای خوابیده برخیز و بترسان ... وخدایت را بزرگ شمار...
و جامه ات را پاره کن ... و از ناپاکی دوری گزین...
و منت مگذار که فزون طلب کنی...
و برای خدایت صبر کن ... تا آنگاه که در صور دمیده شود...
"مدثر"
ای جامه به خود پیچیده شب را جز کمی به پا خیز که نصف یا چیزی کمتر از نصف باشد یا چیزی به آن
اضافه کن و قرآن را به دقت بخوان حقیقتا ما به زودی سخن سنگینی را به تو القا می کنیم البته نماز شب
سخت تر است از حیث گام نهادن و مقاومتر است از حیث گفتگو تو را روز روشن تلاش وسیعی است و
نام پروردگارت را ببر و تنها به او دل ببند خدای مشرق و مغرب عالم که جز او خدایی نیست او را
نگهبان اختیار کن و بر طعن گویی کافران و مکذبان صبور باش و بطرزی نیکو از آنها دوری
گزین ...
لودويک فن بتهوون
تو نيز در شراره های آتش غم ...در شعله های اندوه و حزن ميسوزی ؟
چرا کبوتر اميد من؟
مگر نميدانی من در هر کجا که باشم نگران تو هستم ؟
مگر آگاه نيستی که همواره بتو ميانديشم ؟
در روياهايم...در خواب و بيداری ام...
در تصور و خيالم .تو چون خورشيدی تابناک ...چون شهابی پر فروغ
ميدرخشی.ميدرخشی و به قلب من نيز نور عشق...
نور آرزو و اميد ميتابانی .
هميشه با تو هستم.
پيوسته با خيال تو زندگی ميکنم .و همه وقت وجودت را کنار خود احساس
مينمايم.
تو ديگر خود من هستی ...همه چيز من هستی ...
وقتيکه ميانديشم که ممکن است تا چند روز ديگر نامه ام ...اين پيک آشنای
قلبم به تو نرسد اشک در چشمهايم موج ميزند ؟
آخر ميدانی؟
بهر ميزان که تو مرا دوست ميداری من بيش از آن بتو عشق ميورزم.عشق
من به تو عشقی خدايی و جاودانی است .
راستی اين عشق مقدس بيک کاخ آسمانی و سرفراز چون گنبد افلاک نمي ماند؟
عزيزترين عزيزِ جان و دلم!
هواى عاطفه دنيا ابرى است! دلم گرفتار تنگِ غروب است! همواره به چشمهايم التماس مىكنم كه تا تو را نديده، كم سو نشود! خودم را پيوسته به دامان خواهش دستهايم مىاندازم كه روزى هزار بار نام تو را در مركز قلبم با خط درشت بنويسد.
همه روزه منّت زبانم را مىكشم كه همواره تو را زمزمه كند.
هيچ شاعرى نيست كه بتواند خوبىهاى تو را در غزل، جاودانه كند يا عشق خودش را به تو، در قالب قصيدهاى رسيده و ناب، به بازار عاشقان روانه كند.
اى محبوب روزهاى آفتابين دنيا! اى معشوق همه ما! از زيباترين چهره آفرينش! بگو گيسوان شبهاى تار فراق سرشاخههاى بلندِ باغ وجود تو را رها كنند! بگو آفتاب در برابرت زانو بزند. بگو آسمان، جبهه ساى همه آدينههايى شود كه گمان مىبرد تو آنها را آبىتر و نورانىتر خواهى كرد!
نازنين! نياز ما را ببين! قلبهاى مجروح گنجشكهاى زمين، فريادرس زمان را مىطلبند و همه آسمانىها، روى ماه تو را از دور مىبوسند.
پيراهن انديشه من به يمن و بركت نام تو، سپيد مانده است. دلم هواى پريدن به سوى كوى تو را دارد. دستهاى انتظارم به آسمان رسيده. همه مردم ديار من، سينه چاك رؤيت خورشيدند. همه از جان و دل، تو را مىجويند. همه نام مقدس تو را زمزمه مىكنند. همه خويشتن را فدايىِ گامهاى تو مىدانند.
اى گل اندام! دامان حوصله من چقدر كوتاه است! اى كاش رداى گلبارانِ نوازش كلام تو را بر دوش گوش و هوش خويش ببينم! اى كاش سروشى در گوش جانم نغمه پردازى كند كه: »هان و هان! خود را به گامهاى محبوب برسان!«
اى معشوق عارفان! اى يوسف عاشقان! اى اميد دار و ديارمان! شكوفههاى انتظار ما را بشكوفان و در اين دنياى پُر طوفان، ساحل دستهاى مهربانت را به ما برسان!
من چه شبها در دل خاموش شب
همچو شمعی تا سحر افروختم
تا بگویم با تو از دلتنگیم
تا سحر من دیده بردر دوختم
هرشبی آخر سحر شد ای دریغ
شام تار قصه ام صبحی نداشت
هیچکس زین سوختن آگه نشد
شمع هم جزخامشی راهی نداشت
صبح آمد صبح سرد بی فروغ
صبحی از صد شب سیاه و تا رتر
روزوشب درچشم من فرقی نداشت
این یکی از آن یکی بی بارتر
شد غروب و روز هم در راه شد
روز هم بی حاصل و غمبار بود
چون درختی خشک در هرنوبهار
او هم از این زندگی بیزا ر بود
بار دیگر شب شد و من باز هم
* « بی تومطرود وغریب وخسته ام »
خیره می مانم به در من تا سحر
* « دربه روی هرکه جز توبسته ام
ای مخاطب شکوههای پنهان!
تو اگر نباشی، به که میتوان گفت حرفهايی را که به هيچکس نمیتوان گفت؟!!
ای پردهدار عشقهای پنهان!
دلهای شکسته را خودت بند باش و رابطههای گسسته را تو پيوند باش!
ای مونس نجواهای پنهان!
هر که خلوتی با تو ساخت، خود را يافت
و هر که به ديگران پرداخت، هستیاش را در ازدحام نفوس باخت.
لذت خلوت با خودت را به ما عنايت کن!
ای بخشندهی معصيتهای پنهان!
به عاصيان پنهانکار توفيق ده که
پيش از اتمام دوران صبر تو و شکافتن پردهی ستر تو دست از گناه بشويند
و دهان توبه و پای بازگشت بگشايند!
ای بانی مهربانیهای پنهان!
به ما ظرفيت مهربانی بیاجر و مزد عنايت کن!
خدايا سپاسگزارم
سپاسگزارم،
به خاطر اینکه شب را آفريدی و من می توانم تمامی وجودت را در درخشش ستاره ها احساس کنم و این به این معنی است که چه قدر به من نزديکی.
سپاسگزارم،
به خاطر اینکه زمان را آفريدی تا من بتوانم در لحظه ای هر آنچه را که بر من اتفاق افتاده فراموش کنم و این به این معنی است که می توانم دوباره آغاز کنم.
سپاسگزارم،
به خاطر اینکه هميشه و همه جا با من بوده ای و هستی و این به این معنی است که حسی در من وجود دارد که می توانم تمامی وجودت را در خودم احساس کنم و هرگز نمی خواهم این حس از بين برود .چرا که آن لحظه ،لحظه ی نابودی من است.
با تشکر از سحر
الهی…
اگر از دنیا مرا نصیبی است …به بیگانگان دادم!!!
و اگر از عقبی مرا ذخیره ای است…به مومنان دادم!!!
در دنیا مرا یاد تو بس …
و در عقبی مرا دیدار تو بس!!!
دنیا و عقبی متاعیست بهایی… ودیدار نقدیست عطایی!!!
الهی…
نه از کشته تو خون آید و نه از سوخته تو دود…
زیرا که کشته تو به کشتن شاد است و سوخته تو به سوختن خشنود!!!
الهی…
اگر یکبار گویی بنده من…
از عرش بگذرد خنده من!!!
الهی…
تا سه چیز بشناختیم… هول سه چیز از ما بشد!!!
تا زهر فراق دروی از تو بشناختیم…
تلخی دوزخ فراموش شد!!!
تا عیش صحبت با یاد و ذکر تو بشناختیم…
عیش بهشت فراموش شد!!!
تا بهای نزدیکی قرب تو شناختیم…
هول عرصات فراموش شد!!!
الهی…
گر کسی تو را به جستن یافت … من بگریختن یافتم!!!
گر کسی تو را به ذکر کردن یافت…من تو را به فراموش کردن یافتم!!!
گر کسی تو را به طلب یافت … من خود طلب را از تو یافتم!!!
ادامه مطلب...

