از آن توست...
که پویایم ...
در آن تاریک ره تنهایی و وحشت...
که دل را شعله های عشق رهنمایی میکند...
از آن توست...
نواخت تار و پودم...
در رباب بند انگشتان لرزانم...
در آن هنگام که اندوه را...
نوای عشق همراه است...
از آن توست...
که گویایم...
میان جمع خاموشی...
که باری چون سکوت...
بر دوششان...
سنگین نمی ماند...
از آن توست...
که گریانم...
درآن هنگام...
که رهواری مرا...
تا سوی مرز شهر بیداری...
مرا تا قلعه آفاق...
عشق تو نخواهد بود...
از آن توست...
که شور و شوق فریادم...
فضای خالی اندیشه...
مملو می کند از عشق و بیداری...
در آن هنگام که در موج خیالاتم تو با من وعده ها داری...
از آن توست...
هراسانم...
من از مرگی...
من از آغازی؛ فراموش ؛ بی تو...
لیک ؛ من از مرگی...
که با یاد تو آغاز گرددم...
دل شاد و مسرورم...
آری من از مرگی که با یاد تو آغاز گردد مسرورم.
سلام به همه عزیزای دل خودم خیلی دوستتون دارم واقعا از نظرهای سازنده ای که در پست قبلی دادید ممنونم.
من این آمدن بهار را به شما تبریک نمی گم چون که زمستان قشنگی خود را از دست می دهد ولی می نویسم:
چه زمستان درازی...
شب سردی دارم...
رخت بی حوصلگی را...
تن شب پوشاندم...
تازه یادم آمد...
که قرار با خود خورشید دارم.
من اومدم که باز دوباره تولد زمین را به شما تبریک بگم با این متن اگه شما منو قابل بدونید:
نسیم مهربانی می آید...
خوشم از این نسیم...
که غبار از آیینه دل برداشت...
من مژگانم را با مهربانی آغشتم...
تا بر دیدگانم همیشه جاری باشد...
تا نا مهربانی ها را ندیده بگیرم...
دل من...هوای رفتن دارد...
می روم از این دیار...
آرزویم...
گمشدن در نسیمی از...
که غبار از آیینه دل برداشت.
بازم می گم خیلی دوستتون دارم از سعید جون و همه شما عزیزان که دل تنهای منو یاری کردید ممنونم.
سال نو را به شما و همه خانواده هاتون تبریک می گم امیدوارم سال خوشی داشته باشید...
دوستدار همه شما امیر و وب لاگ رقص اشک.

سلام به همه دوستان و ممنون از کسی که این متنها را در اختیار من گذاشتن تا من هم بتونم این متنها رو در اختیار شما قرار دهم ممنون می شم منو با نظرات سازنده خودتون یاری کنید.
" به آینده و افق های روشن بنگر "
گاه گویی این جهان است که پیرامون ما فرو می ریزد و ما دیگر ناتوان از ادامه راهیم...
اما درست در چنین هنگامه ای است که باید به آینده بنگریم...
به ایمان و امیدواری بیندیشیم و به یکدیگر تکیه کنیم...
شاید یکی از دشوارترین چیزها پذیرفتن این باشد که ...
هر آنچه امروز بر ایمان بی معنا است فردا نیز چنین باشد...
اما زندگی بی هیچ توجیه و پوزشی ادامه می یابد...
ما نیز به رغم تغییراتی که بر ما آوار می شوند باز بقا می یابیم...
حتی می توانیم باز ببالیم
اما بی باران هیچ رویشی نیست پس با آغاز بارش بگذار جویبارها جاری شوند...
و هنگامی که توفان گذشت بگذار بگذرد...
با خود مهربان باش...
و بخواه آنچه می خواهی...
تو تنها نیستی...تو تنها نیستی...تو تنها نیستی...
تو تنها نیستی... تو تنها نیستی... تو تنها نیستی...
"کری مک کسکیل"
اکنون که زندگی کمی تیره و تار می نماید...
اما دیری نمی گذرد که همه چیز بهتر خواهد شد...
فراموش مکن:
" تا باران نباشد رنگین کمان نیست...
تا تلخی نباشد شیرینی نیست..."
و گاه همین دشواریهاست که از ما انسانی نیرومندتر و شایسته تر می سازد...
خواهی دید:
" آری خورشید بار دیگر درخشیدن آغاز می کند"
" کالین مک کارتی"
"نیروی درون را به یاد آور "
هنگامی که سختی ها پی در پی تمام تلاشهایت را در هم می شکنند...
گویی هرگز فردایی از راه نخواهد رسید...
اما امید است که فردایی بهتر از راه برسد...
در ژرفای وجودت نیرویی نهفته است تا تو را در تحمل تمام رنجهایت یاری رساند.
" جودی مه"

