مرد و زنی کنار پنجره ای نشسته بودند که رو به منظره ای بهاری گشوده می شد . کنار هم نشسته بودند . زن گفت : "دوستت دارم . تو جذابی ، ثروتمندی ، و همیشه خوش لباسی ." و مرد گفت : "دوستت دارم تو اندیشه زیبایی هستی ، چیزی بزرگتر ار آن که در یک دست جای گیرد ، و ترانه ای هستی در رویای من."
زن خشمگین ، رویش را برگرداند و گفت : " آقا لطفا همین الآن ترکم کنید . من اندیشه نیستم ، چیزی هم نیستم که در رویایتان ظاهر شوم . من یک زنم . ترجیح می دهم مرا به عنوان یک همسر و مادر بچه هاتان بخواهید ."
و بعد از هم جدا شدند...
مرد در دلش می گفت : "ببین که رویای دیگری هم مبدل به مه شد"
و زن می گفت :"خوب ، این چه مردی است که مرا به مه و رویا مبدل میکند؟"
زن پشت چراغ قرمز توقف کرد گدایی را دید که در پیاده رو نشسته بود . آوایی به او گفت : تمام پولت را به او بده...
زن با آوا بحث کرد. به پسرش قول داده بود او را به سینما ببرد . او پافشاری کرد: همه پولت را بده...
زن گفت : می توانم نصف پولم را بدهم ، و بیرون منتظر بمانم تا پسرم تنها به سینما برود...اما آوا حاضر به بحث نبود : همه پولت را بده...!!!!
زن فرصت نداشت همه چیز را به پسرش توضیح بدهد . اتوموبیل را متوقف کرد و تمام پولش را به گدا داد...تمام پولش را!!!
گدا گفت :خدا وجود دارد ، و شما این را به من ثابت کردید . امروز روز تولدم است . غمگین بودم و شرمنده از گدایی...
بنابراین تصمیم گرفتم گدایی نکنم . با خودم گفتم : اگر خدا وجود دارد ، هدیه ای به من می دهد...............
"از یک سو می دانیم که جستجوی خدا مهم است . از سوی دیگر ، زندگی فاصله ای میان ما و او می آفریند . احساس می کنیم الوهیت ، ما را نادیده می گیرد ، یا گرفتار مشغولیت های روزمره مان می شویم . این ، احساس گناهی در ما پدید می آورد : یا به خاطر خدا ، زندگی را بیش از حد انکار می کنیم ، و یا به خاطر زندگی ، خدا را بیش از حد انکار می کنیم.
این تضاد ظاهری ، صرفا خیال است: خدا در زندگی است و زندگی در خداست . آدم فقط باید از این موضوع آگاه باشد ، تا سر نوشت را بهتر بفهمد . اگرر بتوانیم در هماهنگی مقدس پیرامونمان در هر روز نفوذ کنیم، همواره در مسیر درست قرار خواهیم داشت ، و وظایف مان را به انجام خواهیم رساند...."
/Paulo Coelho/
***خدا از اوقاتی که برای نیایش صرف میکنیم در راه دگرگون شدن مان استفاده می کند***
وقتی که مسیح (ع) انبوه مردم را مرخص کرد حواریانش را بر آن داشت تا سوار زورق شوند و به سوی دیگر روند پس از آنکه راهی شان کرد به تنهایی از کوهی بالا رفت تا به نیایش بپردازد غروب شد و او هنوز نیایش می کرد:
"خدایا یاری ام کن تا بر شوکت حضورت آگاه شوم و این روز سرشار از نور وجودت شود...
بخوان و ستایش کن او را که بر اوج ابرهاست و هم در همین نزدیکی نامش خداست و در حضورش غرق سرور شو...
/Johan Smit/
***********ای سرچشمه توانایی های من ،سرود نیایش تو را می خوانم***********
^^^تو ای خدا!!! پناهگاه ابدی من...^^^

