تبليغاتX
رقص اشک


مرد و زنی کنار پنجره ای نشسته بودند که رو به منظره ای بهاری  گشوده می شد . کنار هم نشسته بودند . زن گفت : "دوستت دارم . تو جذابی ، ثروتمندی ، و همیشه خوش لباسی ." و مرد گفت : "دوستت دارم تو اندیشه زیبایی هستی ، چیزی بزرگتر ار آن که در یک دست جای گیرد ، و ترانه ای هستی در رویای من."

زن خشمگین ، رویش را برگرداند و گفت : " آقا لطفا همین الآن ترکم کنید . من اندیشه نیستم ، چیزی هم نیستم که در رویایتان ظاهر شوم . من یک زنم . ترجیح می دهم مرا به عنوان یک همسر و مادر بچه هاتان بخواهید ."

و بعد از هم جدا شدند...

مرد در دلش می گفت : "ببین که رویای دیگری هم مبدل به مه شد"

و زن می گفت :"خوب ، این چه مردی است که مرا به مه و رویا مبدل میکند؟"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 17:31  توسط امیر 



خانمی مقداری پول برداشت تا پسرش را به سینما ببرد . پسرک هیجان زده بود مدام از مادرش می پرسید، چقدر طول می کشد تا به سینما برسند.

زن پشت چراغ قرمز توقف کرد گدایی را دید که در پیاده رو نشسته بود . آوایی به او گفت : تمام پولت را به او بده...

زن با آوا بحث کرد. به پسرش قول داده بود او را به سینما ببرد . او پافشاری کرد: همه پولت را بده...

زن گفت : می توانم نصف پولم را بدهم ، و بیرون منتظر بمانم تا پسرم تنها به سینما برود...اما آوا حاضر به بحث نبود : همه پولت را بده...!!!!

زن فرصت نداشت همه چیز را به پسرش توضیح بدهد . اتوموبیل را متوقف کرد و تمام پولش را به گدا داد...تمام پولش را!!!

گدا گفت :خدا وجود دارد ، و شما این را به من ثابت کردید . امروز روز تولدم است . غمگین بودم و شرمنده از گدایی...

بنابراین تصمیم گرفتم گدایی نکنم . با خودم گفتم : اگر خدا وجود دارد ، هدیه ای به من می دهد...............

"از یک سو می دانیم که جستجوی خدا مهم است . از سوی دیگر ، زندگی فاصله ای میان ما و او می آفریند . احساس می کنیم الوهیت ، ما را نادیده می گیرد ، یا گرفتار مشغولیت های روزمره مان می شویم . این ، احساس گناهی در ما پدید می آورد : یا به خاطر خدا ، زندگی را بیش از حد انکار می کنیم ، و یا به خاطر زندگی ، خدا را بیش از حد انکار می کنیم.

این تضاد ظاهری ، صرفا خیال است: خدا در زندگی است و زندگی در خداست . آدم فقط باید از این موضوع آگاه باشد ، تا سر نوشت را بهتر بفهمد . اگرر بتوانیم در هماهنگی مقدس پیرامونمان در هر روز نفوذ کنیم، همواره در مسیر درست قرار خواهیم داشت ، و وظایف مان را به انجام خواهیم رساند...."

/Paulo Coelho/

***خدا از اوقاتی که برای نیایش صرف میکنیم در راه دگرگون شدن مان استفاده می کند***

وقتی که مسیح (ع) انبوه مردم را مرخص کرد حواریانش را بر آن داشت تا سوار زورق شوند و به سوی دیگر روند پس از آنکه راهی شان کرد به تنهایی از کوهی بالا رفت تا به نیایش بپردازد غروب شد و او هنوز نیایش می کرد:

"خدایا یاری ام کن تا بر شوکت حضورت آگاه شوم و این روز سرشار از نور وجودت شود...

بخوان و ستایش کن او را که بر اوج ابرهاست و هم در همین نزدیکی نامش خداست و در حضورش غرق سرور شو...

/Johan Smit/

***********ای سرچشمه توانایی های من ،سرود نیایش تو را می خوانم***********

^^^تو ای خدا!!! پناهگاه ابدی من...^^^

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:22  توسط امیر  | 





design : imjava