آسمان برای بالهای خسته ام خسته به نظر می رسد شاید زنده یاد حسین پناهی درست می گفت آیا وقتی از اینجا سفر کنیم وقتی که بر میگردیم مادر ما باز مارا خواهد شناخت ...
^^^ در برابر خدا ^^^
:::::::::::::
از تنگنای محبس تاریکی صدایت می زنم از منجلاب تیره این دنیا...صدای کوچک مرا بشنو ...ای خدای قادر بی همتا فقط یک بار هم که شده گرد پیکر مرا پاک کن آنقدر پاک که دیگه دیده نشوم شاید اون موقع بتونی درون سینه من را ببینی شاید اون موقع بتونی این مایه گناه را ببینی...
این دلی که به من دادی در خون غلتان است یا رهایش کن یا خالی از هوس یا مهمتر از همه پایبند مهر و مهربونی...دوباره بر روح من صفای نخستین را الهام کن!!!
خدایا چطور باید بگم که از جسم خویش خسته و بیزار شدم هر شب بر آستان جلال تو امید جسم دیگر دارم...
از چشمان من شوق بسوی غیر دویدن را بستان یا لا اقل لطفی کن و به او بیاموز از برق چشم غیر زود عبور نکند...خدایا ازت می خوام عشقی به من عطا کنی که منو بسازه مثل فرشتگان بهشتت یا شاید بیشتر از آنها...
یاری ام کن که تو نگاه اون ببینم یک گوشه از صفای سرشت تو را...
خدایی که دست توانایت همه عالم هستی را پنهان کرده !!!
رویت را به من نشان بده شاید آروم بشم اونوقت منم ازت می خوام که شوق نفس پرستی را از دل من دور کنی...

ما همسایه ی خدا بودیم
ابر و ابریشم و عشق
شاید ما را دیگر نشناسی ...شاید ما را به یاد نیاوری ، اما من تو را خوب می شناسم ، ما همسایه ی شما بودیم و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم ، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدات می کردم ...
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی ، توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود ، نور از لای انگشت های نازکت می چکید راه که می رفت ردی از روشنی روی کهکشان می ماند...
یادت می یاد؟؟؟
گاهی شیطنت می کردم و می رفتم سراغ شیطان ، تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و اوکفرش در می آمد اما زورش به ما نمی رسید فقط می گفت همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه بدرت کنم...
تو شلوغ بودی آرام و قرار نداشتی ، آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی...
اما همیشه خواب زمین را می دیدی ، آرزویی رویایی تو را قلقلک می داد ، دلت می خواست دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد ، من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد ...
تو اسم ما را از یاد بردی ، من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه خدا...ما گم بودیم و خدا را گم کرده بودیم ...
دوست من...!!!
همبازی بهشتیم...!!!
نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده هنوز آخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند...
از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است... اگر گم شدی از این راه بیا ...!!!
بلند شو ...!!! از دلت شروع کن ...
شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم...

