تو که باور می کنی...
هیچ کس باور نکند، تو که باور می کنی...
هیچ کس نشنود ، تو که می شنوی...
هیچ کس نفهمد ، تو که می فهمی...
هیچ کس نبیند ، تو که می بینی...
هیچ کس نشناسد، تو که میشناسی...
هیچ کس نپذیرد ، تو که می پذیری...
هیچ کس نخواهد ، تو که می خواهی...
هیچ کس نباشد ، تو که هستی...
هیچ کس نبخشد ، تو که می بخشی...
هیچ کس یادش نباشد ، تو که یادت هست...
هیچ کس حواسش نباشد ، تو که حواست هست...
هیچ کس صبر نکند ، تو که صبر می کنی...
هیچ کس پنهان نکند ، تو که پنهان می کنی...
هیچ کس نماند ، تو که می مانی...
هیچ کس درکم نکند ، تو که درک می کنی...
هیچ کس صدایم نکند ، تو که صدایم می کنی...
هیچ کس دوستم نداشته یاشد ، تو که دوستم داری!!!...
هیچ کس مهربان نباشد ، تو که هستی...
هیچ کس که تو نمی شود...
هیچ کس.................
.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

هزار و يک اسم داری و من از آن همه اسم" لطيف"را دوست تر دارم که ياد ابر و ابريشم و عشق می افتم
خوب يادم هست از بهشت که آمدم تنم از نور بود و پر و بالم از نسيم بس که لطيف بودم توی مشت دنيا جا نمی شدم امّا زمين تيره بود کدر بود سفت بود و سخت..
دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تيرگی اش آغشته شد و من هر روز قطره قطره تيره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و ديوار . ديگر آب از من عبور نمی کرد روح در من روان نيست و جان جريان نداردی.
حالا تنها يادگاريم از بهشت و از لطافتش چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام گريه نمي کنم تا تمام نشود .
می ترسم بعد از آن از چشم هايم سنگ ريزه ببارد.
يا لطيف ! این رسم دنياست که اشک سنگريزه شود و روح سنگ و صخره ؟
این رسم دنياست که شيشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود ؟
وقتی تيره ايم وقتی سراپا کدريم به چشم می آییم و ديده می شويم اما لطافت هر چيز که از حد بگذرد ناپدید می شود.
يا لطیف ! کاشکی دوباره مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشيدی تا می چکيدم و می وزيدم و ناپدید می شدم مثل هوا که ناپدید است مثل خودت که نا پيدايی … يا لطیف !
مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش.
آمین!!!
"عرفان نظر آهاری"

