تبليغاتX
رقص اشک


سلام به همه دوستان عزیز که این وب لاگ با نظرات ایشان هنوز پا بر جا مانده است...ولی از همه عزیزان یه خواهش کوچولو دارم لطفا در هنگام نظر دادن به نویسنده پست دقت کنند...نظرات عزیزشان خطاب به نویسنده باشد...از همه شما عزیزان یک دنیا ممنون...

 

سلام مهربانم!!!

آری ما به زمین و آسمان و کوهها عرض امانت کردیم همه از سر عقل از پذیرفتن آن عاجز بودند ولی انسان نادان آن را پذیرفت...

او خدایی است که هم او و هم فرشتگانش به شما رحمت می فرستد تا شما را از ظلمتها بیرون آرد و به عالم نور رساند...او حدایی است که دوستدار شماست ، خدایی که بدی های شما را با خوبی دفع می کند ، خدایی که صاحب عرش بزرگ است و در آن عرش منتظر شماست جایی که اجازه ورود به هیچ فرشته ای نمی دهد... او خدایی است که شما را به نیاتتان آزمایش می کند نه به اعمالتان ، او خدایی است که نور آسمانها و زمین است این نور به مانند مشکاتی است که نور آن روشن چراغی است فروزان ، که آن چراغ در میان شیشه ای که تلالو و درخشندگی آن بمانند ستاره درخشان و روشن است و با آنکه شرق و غربی نیست شرق و غرب جهان بدان فروزانست ، خود به خود به همه جهان نور می دهد که پرتو آن نور بر نوری دیگر قرار گرفته است ، خدایی که تحمل سختی دوست داشتن را بر شما آسان کرده و خدایی که هر لحظه منتظر شماست چنان انتظاری که هر کس لحظه ای از آن انتظار را برای کسی که دوست دارد بکشد ثانیه ای دوام نخواهد آورد ولی خداوند تحمل می کند چون دوست داشتن او نیز دور از تصور ماست آن قدر دور از تصور که موقعی که در آغوش خدا به سر می بریم اگر از همه عالم کمک بگیریم نمی توانیم لحظه ای از آن لذت را وصف کنیم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 11:34  توسط امیر  | 



خدايم لابه‌لاي توفان بود

  

پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه، هرگز، همسري ام را سزاوار نيستي؛ تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد. تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي. خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را. به پدرت پشت كردي، به پيمان و پيامش نيز.
غرورت، غرقت كرد. ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوه ها!
پسر نوح گفت: اما آن كه غرق مي شود، خدا را خالصانه تر صدا مي زند، تا آن كه بر كشتي سوار است. من خدايم را لابه‌لاي توفان يافتم، در دل مرگ و سهمگيني سيل.

دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي، هر كفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن رسيدي، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.
پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود. من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم. خداي من چنان خطير است كه هيچ توفاني آن را از كفم نمي برد.
دختر هابيل گفت: باري، تو سركشي كردي و گناهكاري. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن كه جسارت عصيان دارد، شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا كه مجال سركشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!
دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت:‌ شايد. شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد، اما نام عصيان تو دليري نبود. دنيا كوتاه است و آدمي كوتاه‌تر. مجال آزمون و خطا نيست.
پسر نوح گفت:‌ به اين درخت نگاه كن. به شاخه‌هايش. پيش از آنكه دست هاي درخت به نور برسند. پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند. گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت...
من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه آسانی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابيل!
پسر نوح اين را گفت و رفت: دختر هابيل تا دور دست ها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد: آيا همسري اش را سزاوار بودم؟!
عرفان نظرآهاری

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 10:31  توسط   | 





design : imjava