تبليغاتX
رقص اشک


 به: شما

 تاريخ : امروز

از: خالق

موضوع : خودت

عطف به: زندگي من

 

خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، به راه های رفع آن فکر کن ولی خود راعذاب نده . آنرا در صندوق (براي خدا تا انجام دهد) بگذار.

همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است. شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي!!!

به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند...

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده ... وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟

شكر گذار باش . دراينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند... وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 10:41  توسط امیر  | 



ستاره هارا خوب بنگر

که چگونه لعنت هارا فرو می آرند

روی نورانیشان را زما میرانند

آرزوی کدامین سهیل ، را با خود تا گورها حمل می کنیم

در انتظار انفجاری نظاره گر آب گذران رود هستیم

خورشید را نظاره کن

وجودش را نثار می کند، ما

دست به دامان سیاه شب، چشم را بسته، پارا غل و زنجیر و دهان را کاه گل

کلید سحرآمیزش کجاست؟!!!

در شبی بیکران ، ترسان و لرزان ، انتظار خورشید را می کشیم

خورشید را چه کسی می آرد؟!

غافل از اینکه تو خود خورشیدی در قلب ما

غافل از اینکه تو خود شستی تن ما را به خون

جاهلانه چشم هایم را به رویت بسته بودم

اما!

عاشقانه درب دل راباز به رویت باز کردم

در سرای عشق تو

چشم بسته ، پای زنجیر و دهان را کاه گل

بی اثر بود

از وجود خشک من، تلسم جهل بشکست

در دل بی روح من، کلامت به چه شیوایی نشست

عاشقانه دل را در زیر پایت ریختم

زیور آلاتی پر از پندو محبت را به گوش آویختم

از پری اش آنچنان مست شدم

کز پری اش بی نیاز از همه دنیا شدم

قطره های خون تو این کویر خشک دل را اندکی تر می کند

آمدن باران رحمتت را ، دوباره فریاد می کند.

 

اي پسر آدم ! تا آن زمان كه مرا تواني يافت، به هيچ‌كس ديگر دل مبند و بدان كه هر وقت مرا جويا شوي، نيكوكار و نزديك به خود خواهي يافت.

اي پسر آدم ! ، به حق خودم سوگند كه من دوستدار توام، پس به حقي كه بر تو دارم سوگندت مي‌دهم كه دوستدار من باش.

اي پسر آدم !‌تا آن وقت كه هنوز از صراط نگذشته‌اي، از خشم من ايمن منشين.

اي پسر آدم! محض خاطر خويش بر من آشفته مي‌شوي، ليكن به خاطر من بر خود خشمگين و آشفته نمي‌گردي؟

 

غم مخورید ای عزیزان ناتوانم، زیراقادری متعال درپس پشت وآن سوی اين جهان مادی هست ،قادری که همه عدل است و رحمت است وشفقت وعشق است..... من خدارامي بینم که همچون مه ازدریاها وکوهها ودشت ها بالا مي آید....... واگر مي خواهيدخدارابشناسيد ، درپي کشف رازها نباشيد.بلکه به گرداگرد خویش نگاه کنيد،او راخواهيد ديد که با کودکانتان سرگرم بازی است... وبه آسمان بنگريد؛ اوراخواهيد ديد که درميان ابرها گام برمي دارد،درحالی که دست هايش رادرآذزخش درازکرده است ودرباران پائين مي آید...... اورا خواهيد ديد که درگل ها مي خندد،آن گاه به پا مي خيزد ودرلابلای درختان ،دستانش رابرای شماتکان مي دهد........... (متن دوم برگرفته ازکتاب مسیحا جبران خلیل جبران)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 13:18  توسط امیر  | 





design : imjava