بعضي موقع ها آدم تو زندگيش شكست مي خوره. اون شكست خيلي از برنامه هايي كه براي زندگيش ريخته بهم مي ريزه. خيلي از برنامه هاشو جابه جا مي كنه يا به تاخير ميندازه. تو اين جور وقتا انسان مي ره پيش خدا به اون مي گه مگه تو قرار نبود كمكم كني ؟ مگر قرار نبود اين دفعه پيروز بشم . ولي از اين غافله خدا كمكش كرده خيلي زياد. ميدونيد چرا؟ كمكش كرده اون كار انجام نشه . همون كاري كه تو خيلي دوست داشتي به انجام برسوني خدا كاري مي كنه كه انجام نشه. دليلش اينه كه دوستت داره. اگر دوستت داره پس چرا با اين شكستها ما رو اذيت مي كنه؟ من اعتقاد دارم خدا براي آدم هميشه انتخاب مي ذاره. به طور مثال اگر من اون كاري كه براي پيروز شدن انتخاب كردم خدا هم براي رسيدن به اون كار بهت كمك مي كنه اما بعضي موقعها انتخاب ما اشتباه است. يا انتخاب ما اشتباه است يا راه رسيدن به اون انتخاب. شايد يه ضرر خيلي زياد را متحمل بشيم ولي بايد اعتقاد داشته باشيم كه اين تصميم به صلاح ما بوده. البته براي گرفتن اين جور تصميما از طرف خدا من فكر مي كنم ايمان خيلي زيادي بايد به اون داشت. تا اونم تصميماش به صلاح تو باشه. راجع به حرفهاي من فكر كنيد! فكر كنيد به شكستهايي كه تو زندگيتون خوردين. آيا واقعا فكر مي كنيد اگر در اون كار پيروز مي شدين...اون كار براتون موفقيت در پي داشت؟ سوال سختيه ولي با اين سوال مي تونيد ايمان خودتونو اندازه بگيريد. ببينيد واقعا اون موقع يا هنوز الان براي نرسيدن به اون هدف حسرت مي خوريد؟؟؟؟؟؟
در آخر توجهتون به اين چند تا جملات جلب مي كنم كه يه دوست برام فرستاده. ازش خيلي ممنونم. روي اين جملات فكر كنيد. (بهتون براي جواب دادن كمك مي كنه).
* هيچ کس درست نمي داند مرز دلشادی و درد کجاست. اغلب می انديشم جدايي آن ها از هم غير ممکن است. خدا آنقدر شادی به من بخشيد که به گريه در ميايم و آنقدر رنجم می دهد که به خنده می افتم .
* خود را همچون دانه ای در ميان زمستان حس می کنم که می داند بهار نزديک است در جنگ به خاطر پيچيدگی ها زيست مي کنيم و از ياد مي بريم که نگريستن به این دشت ها بيش تر از هر چيز ديگر برای درک خداوند کافيست.
* لحظاتی هست که در آن ها زندگی به ظاهر بی اهميت مي نمايد و در همان زمان سرشار از هزارن معنا می نمايد قلب ما همه جا هست در ساحل رود مي نشينيم و از آب های ژرف آن می نوشيم می فهميم که آب نيز تشنه است و او نيز ما را مي نوشد در آن دم با کيهان يگانه مي شويم بار ها گفته ام خداوند پشت هزاران پرده ی نور است اینک مي گويم با گذر از يکی از این پردها جهان پايان مي گيرد و خداوند نزديکتر مي شود امّا براي چه اینها را براي تو می نويسم تو هر آنچه را که رخ مي دهد مي دانی.
منتظر جواب سوالهام در كامنتها هستم. ممنونم.......در پناه حق.
زمین ایمان آورد و جهان سبز شد زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
نام ایمان تازه زمین، بهار بود
عرفان نظرآهاری

