نسيم اميد بر من مي وزد و من ، در نشئه ي مطبوع نيست شدن هايم ،
غرقه در شكر و اشك ، در انتظار آنم كه از آن پر شوم .
احساس مي كنم كه آنچه اكنون در من مي جوشد ، سراپايم را فرا مي گيرد ،
تمام " هستن"م را لبريز مي كند .
همه ي لكه هايي را كه از اثر انگشت هاي طبيعت بر ديواره هاي " بودن"م مانده بود مي زدايد .
مرا در خود مي شويد . ديگرم مي سازد و من ، گرم اين لذت دردآميز تولد خويش ، ساكت مانده ام .
اما نمي داني ! اين كه در من فرا مي رسد به عظمت همه ي اين هستي است ،
چه مي گويم؟ به عظمت ابديت است . به عظمت مطلق است . و به هراس بيكرانگي !
سنگيني آفرينش را دارد و جلال خدا را و ،" بودن" من،اين قفس تنگ و ناتوان،گنجايش آن را ندارد.
احساس مي كنم كه در خود فرو مي كشم ، نمي دانم چيست؟
اما بي تابم .
آنچه در من مي جوشد چنان بي قرارم كرده است ،
چنان قلبم را مي فشرد كه احساس مي كنم يك انفجار چيست .
احتضار را بطور مداوم در خويش مي يابم .
چه دشوار شده است دم زدن !
در اين جا كه هر درختي مرا قامت تفنگي است و ..."صداي هر گامي غم! غم! " ! ...
نمي توانم سكوت را تحمل كنم . نمي توانم چيزي بگويم . ولي ساكت خواهم ماند .
اما من اكنون احساس كسي را دارم كه درد جان سپردن را تحمل مي كند
و مي داند كه ، از آن پس ، آرامش است و نجات و ، خسته از رنج زندگي كه
" جز احتضاري كه يك عمر به طول ميانجامد هيچ نيست" ،
سر به زانوي معشوق خويش خواهد نهاد و ، سيراب و سرشار ،
در زير دستهاي او كه دو مسيح خاموشند ، نوازش خواهد شد .
با مرگي دست بگريبانم كه طولاني و درد آور است !
چقدر زنده ماندن دشوار شده است !
ديوارهاي عبوس و مرگ اندود زندگيِ در اينجا ، زندگيِ بدينگونه ،
لحظه به لحظه از چهار سو پيش مي آيند و اين تنگنا را،هر دم،فشرده تر و تنگ تر مي كنند.
ديوارها اكنون درست به من رسيده اند ، با پوست بدنم تماس يافته اند ، سينه ام را به سختي مي فشرند.
باور نمي كنم،باور نمي كنم كه سالهاي سال همچنان زنده ماندنم بطول انجامد،يك كاري خواهد شد.
زيستن مشكل شده است و لحظات چنان به سختي و سنگيني بر من گام مي نهند و دير مي گذرند
كه احساس مي كنم خفه مي شوم . هيچ نمي دانم چرا؟
اما مي دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است
و او است كه مرا چنان بي طاقت كرده است كه احساس مي كنم ديگر نمي توانم
در خود بگنجم. در خود بيارامم.
از " بودن " خويش بزرگتر شده ام و اين جامه بر من تنگي مي كند .
اين كفشِ تنگ و بي تابيِ فرار! عشق آن سفر بزرگ ! ...
اوه ، چه مي كشم !!
چه خيال انگيز و جانبخش است " اينجا نبودن " !
نگو چنین و چنان دیر می شود گاهی...
سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست....

