تبليغاتX
رقص اشک


نسيم اميد بر من مي وزد  و من ، در نشئه ي مطبوع نيست شدن هايم ،

غرقه در شكر و اشك ، در انتظار آنم كه از آن پر شوم .

احساس مي كنم كه آنچه اكنون در من مي جوشد ، سراپايم را فرا مي گيرد ،

تمام " هستن"م را لبريز مي كند . 

همه ي لكه هايي را كه از اثر انگشت هاي طبيعت بر ديواره هاي " بودن"م مانده بود مي زدايد .

مرا در خود مي شويد . ديگرم مي سازد و من ، گرم اين لذت دردآميز تولد خويش ، ساكت مانده ام .

اما نمي داني ! اين كه در من فرا مي رسد به عظمت همه ي اين هستي است ،

چه مي گويم؟ به عظمت ابديت است . به عظمت مطلق است . و به هراس بيكرانگي !

سنگيني آفرينش را دارد و جلال خدا را و ،" بودن" من،اين قفس تنگ و ناتوان،گنجايش آن را ندارد.

احساس مي كنم كه در خود فرو مي كشم ، نمي دانم چيست؟

اما بي تابم .

آنچه در من مي جوشد چنان بي قرارم كرده است ،

چنان قلبم را مي فشرد كه احساس مي كنم يك انفجار چيست .

احتضار را بطور مداوم در خويش مي يابم .

چه دشوار شده است دم زدن !

در اين جا كه هر درختي مرا قامت تفنگي است و ..."صداي هر گامي غم! غم! " ! ...

نمي توانم سكوت را تحمل كنم . نمي توانم چيزي بگويم . ولي ساكت خواهم ماند .

اما من اكنون احساس كسي را دارم كه درد جان سپردن را تحمل مي كند

و مي داند كه ، از آن پس ، آرامش است و نجات و ، خسته از رنج زندگي كه

" جز احتضاري كه يك عمر به طول ميانجامد هيچ نيست" ،

سر به زانوي معشوق خويش خواهد نهاد و ، سيراب و سرشار ،

در زير دستهاي او كه دو مسيح خاموشند ، نوازش خواهد شد .

 

با مرگي دست بگريبانم كه طولاني و درد آور است !

چقدر زنده ماندن دشوار شده است !

ديوارهاي عبوس و مرگ اندود زندگيِ در اينجا ، زندگيِ بدينگونه ،

لحظه به لحظه از چهار سو پيش مي آيند و اين تنگنا را،هر دم،فشرده تر و تنگ تر مي كنند.

ديوارها اكنون درست به من رسيده اند ، با پوست بدنم تماس يافته اند ، سينه ام را به سختي مي فشرند.

باور نمي كنم،باور نمي كنم كه سالهاي سال همچنان زنده ماندنم بطول انجامد،يك كاري خواهد شد.

زيستن مشكل شده است و لحظات چنان به سختي و سنگيني بر من گام مي نهند و دير مي گذرند

كه احساس مي كنم خفه مي شوم . هيچ نمي دانم چرا؟

اما مي دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است

و او است كه مرا چنان بي طاقت كرده است كه احساس مي كنم ديگر نمي توانم

در خود بگنجم. در خود بيارامم.

از " بودن " خويش بزرگتر شده ام و اين جامه بر من تنگي مي كند .

اين كفشِ تنگ و بي تابيِ فرار! عشق آن سفر بزرگ ! ...

اوه ، چه مي كشم !!

چه خيال انگيز و جانبخش است " اينجا نبودن " !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 19:16  توسط امیر  | 



عقاب تیز پرواز دشتهای استغنا اسیر پنجه ی تقدیر می شود گاهی!...

نگو چنین و چنان دیر می شود گاهی...

سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 13:54  توسط امیر  | 





design : imjava