بغضم امان نداد وخدا...درگلوشکست !!!!!!

با عرض سلام خدمت دوستان قديمي و جديدي وبلاگ رقص اشك،
اول شرمنده به خاطر به روز نکردن ستایش ُ اگر توضیحی داره خودش باید بگه! در پست قبلي شكست يا پيروزي ايمان گفتم كه نبايد شكستهايي كه در زندگيمون متحمل مي شيم بذاريم به حساب خدا و مهرباني اش و بدتر از همه اينكه فكر كنيم خدا به ما ظلم كرده!گفتم شايد تقدير نبوده ،گفتم اگر شكست خورديم به خاطر اين بوده كه خدا ما رو دوست داره!
اما اين بار مي خوام مطلبي مهم تر از پست قبلي بگم: امشب همزمان با آپ كردن وب لاگ دوست عزيزم آقاي كهندل عزيز پيغامي برام فرستاده بودن : اگر خدا تو را به لبه ي پرتگاه برد بدون يا تو را از پشت گرفته يا پرواز يادت مي ده! اين پيغام دقيقا منظور اين پست منه !مي خوام بگم كه بعضي موقعها خدا از خستگي هايي كه ما داريم براي ياد دادن پرواز استفاده مي كنه يا اينكه انقدر خسته ايم مثل حال و روزي كه من الان دارم كه ديگر كار از پرواز گذشته بايد از پشت بگيرتت وگرنه با كله سقوط مي كني و همه ي ايمانتو از دست مي دي. اما بايد به اين جمله ايمان بياريم...وگرنه در عدالت خدا شك مي كنيم و شك كردن مساوي با شكست ايمان است. بعضي از دوستان من كه اين وب لاگ را مي خونن در دوست داشتن شكست خوردند،دوست عزيز من هنوز وقت آن نيست كه بعد از گذشت چند سال بياييم يه بار ديگه با خدا موضوع رو حل كنيم و بعد هم طرف را فراموش كنيم؟ كاملا قبول دارم احساسي كه داشتيد مورد بي احترامي و حتي تا مرز له شدن پيش رفته! (احساس پاك دوست داشتن)... من اين حرفو مي زنم ولي لااقل فكر نكنم اگر براي خودم اين موضوع پيش بياد توانايي مقاومت داشته باشم... شايد مي گيد عنوان كردن اين موضوع خاص چه ربطي به پيروزي ايمان دارد! بايد عرض كنم ربطش زياده چون اگر ما فكر كنيم خدا به ما ظلم كرده ناراحتي مان چند برابر مي شود چون تنها تكيه گاهي كه در زندگي داشتيم را نيز مقصر مي دانيم! نمي دونم تا حالا اين احساس براتون پيش اومده يا نه ولي مقصر دونستن خدا بدترين احساس زندگيه! اگر قراره كسيو مقصر بدونيد طرفتون براي مقصر بودن كافيه (در اين مورد هيچ بحثي نمي كنم چون جنبه هاي زيادي مي تونه داشته باشه) ولي لااقل تكيه گاه اصلي مون رو از دست نديم...منظورم همون خداست....اگر به اين ايمان بياريم كه "خدا هرگز به ما ستم نمي كنه" خدا هم عوضش يه قول بهمون مي ده و اون اينه كه " هرگز اجازه ي اذيت شدن روحت را نمي دهم"...اين قول تنها وقتي داده مي شه كه به اين مرحله ي ايمان رسيده باشيم، كه اگر برسيم از كنار شكستهاي ناراحت كننده ي زيادي كه در براي ما رخ مي دهند و روح ما را آزار مي دهند و گاهي تا مرز گريه ما را پيش مي برند راحتتر مي توانيم عبور كنيم!
آيا بايد نعمت ايمان به خدا را انكار كنند؟؟؟
امروز مورخه ۱۰ آبان شاهد عقد دختري هستم كه به بهترين دوست من علاقه مند بود و سپس با علاقه اش احساس دوست داشتن را در دل دوست من ايجاد كرد و بعد از 2 سال به كسي ديگه علاقه مند شد و امروز با او پيوند برقرار مي نمايد. از شما كه الان اين مطلب را مي خوانيد خواهش مي كنم قضاوت را بگذاريد براي آن دنيا. اينجا جاي قضاوت نيست. اينجا جاي شكايت از روزگار است . خيلي روحيه ي قوي مي خواد كه از كنار اين مسائل به راحتي گذر كرد. كه خوشبختانه اون با كمك من و خدا فكر كنم داره اين كارو انجام ميده. هدفم از نوشتن اين پست كه خارج از موضوع وب لاگه، اينه كه خيلي مراقب باشيد اگه كسيو دوست نداريد يا حتي شك داريد كه دوستش دارين هرگز به او اين موضوع را نگوييد. چون اگر دوست داشتن از طرف خدا باشد هيچ وقت از بين نخواهد رفت . دوستان من !نمي خوام اينجا محكمه بر پا كنم فقط ميخوام از هر جنسي هستين به دوست داشتن ايمان بياوريد اگه ايمان به دوست داشتن نداريد از بيان آن نيز خودداري كنيد. چون زخمي كه بر جا ميذاريد خيلي ممكنه براي طرف عميق باشه....بعد بگيد چرا حالم خوش نيست! ...
التماس دعا
در پناه حق
تو مرا از خاك ، بلندي ببخشاي كه ديگر كسي را توان افكندنم نباشد. ديده ام را بر الطافت بگشاي و بر زشتي ها ببند . مرا در ياب كه عزيز است آن كسي كه تو او را بخواني و بخواهي و گر بگريزد صد باره ، باز هم او را به راه برگرداني. پس مرا شوري عطا كن تا با همه تقصير ، سراپا غرق اميد روي به درگاهت آورم...
سلام دوستان عزيز
ممنون از حضور خواهرانه و برادرانه تان در اين وب لاگ. فرصت كم پيش مياد كه از شما عزيزان تشكر كنم. اما شما به بزرگواري خودتون ببخشيد . آخه يه تحول بزرگ داره در زندگي من پيش مياد تحولي كه خودم نمي دونم چيه! ولي مطمئنم خيلي سخته براي اينكه به نتيجه خوب برسه. اما ممكنه به نتيجه بد هم منجر بشه. يه تحول روحي بزرگ. پس به خاطر كم لطفي هام و جواب ندادن به نامه هاي شما در مورد وب لاگ از شما معذرت مي خوام. فقط كمي فرصت مي خوام. امروز هم سالروز درگذشت فريدون مشيري شاعر دوست داشتني من است. يادش گرامي باد. قطعه ي شعري از اين شاعر كه من خيلي دوستش دارم:
زندگي در چشم من شبهاي بي مهتاب را ماند
عشق من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بي باران اندوهم
خار خشک سينه کوهم.
سالها رفته است کز هر آرزو خالي است آغوشم.
نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه
حاليا خاموش خاموشم،
ياد از خاطر فراموشم.
روز چون گل مي شکوفد بر فراز کوه
عصر پرپر مي شود اين نوشکفته – در سکوت دشت-
روزها اين گونه پرپر گشت
لحظه هاي بي شکيب عمر
رهروان را چشم حسرت باز...
اينک اينجا شعر و ساز و باده آماده است
من که جام هستي ام از اشک لبريز است
مي پرسم:
-«در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر برد؟
با فريب شعر بايد زندگي را زنگ ديگر داد؟
در نواي ساز بايد ناله هاي روح را گم کرد؟»
ناله ي من مي تراود از در و ديوار
آسمان اما سراپا گوش و خاموش است
همزباني نيست تا گويم به زاري، اي دريغ
جام من خالي شده است از شعر ناب،
سازمن فريادهاي بي جواب
نرم نرم از راه دور،
روز چون گل مي شکوفد بر فراز کوه
روشنايي مي رود در آسمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است
امامن
همچنان در ظلمت شبهاي بي مهتاب
همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب،
همچنان لبريز از اندوه مي پرسم:
-« جام اگر بشکست؟
ساز اگر بشکست؟
شعر اگر ديگر به دل ننشست؟» ...

