نه از زنگم
همان بی رنگ بیرنگم
بیا بگشای در...بگشای!
دلتنگم...![]()
*منظور من از آزادی در مورد همه چیز بود.......

با سلام.
با تبریک سال نو خدمت همه ی دوستان عزیز. و عرض سپاس گذاری از ستایش عزیز که این چند روز واقعا کمکم کرد و باز هم قصد دارم از لطف ایشون نسبت به خودم استفاده کنم. خیلی ممنون.
فکر کنم امسال وارد سال سوم نوشتن رقص اشک می شیم. و همچنان قول می دهیم که با انرژی ادامه بدهیم. نه ؟
امیدوارم سال جدیدتون با عشق و شادی همراه باشه.
***
سلام، به تو سلام مي دهم و با تو سخن مي گويم، اما چگونه با تو حرف بزنم؟ در حالي كه به گفته هايت پشت كرده ام؟ چگونه در اقيانوس عشقت غوطه خورم در حالي كه در قلب كويرم؟ چگونه شميم با تو بودن را استشمام كنم در حالي كه در مزبله ماديات جان مي سپارم؟ من با تو چه بگويم؟ چه دارم كه بگويم؟ حال قلبم در كلام نمي گنجد، و در وصف نمي آيد، سخن از بيان درونم عاجز است. دلم شهپر عشق درآورد و قاف تا قاف جهان را گشت ولي دلپذير تر از قله قاف تو جايي نيافت.
تو اي پرواز پروازم! تو اي اوج نيازم! تو اي پاي رفتنم! تو اي دليل بودنم! تو اي كلام گفتارم! تو اي منظر ديدارم! تو
اي همه هستي ام! تو اي شراب مستي ام!
من اسیر در زمينم، خشكيده در جايم، نيستم، گنگم، نابينا و ناهوشيارم! دل، رفت و ديد و عاشق شد، اما تن نمي رود، مي رنجاند، مي آزارد. خدايا! ياري ام كن.
معشوقا! عطشان عشقه عشقت بر شجره وجودم غوغا مي كند، سيرابش كن.
خدايا! جاودان آتشبان آتش عشقت در وجودم باش، ضجه عاجزانه ام را بشنو و روحم را، كه از فرط خستگي از انتظار ديدارت، سر به ديوار تن مي كوبد، عروج، مژده ده. مرا درياب در منتهاي فقر فضايل، مرا درياب در انتهاي كوچه هاي تنگ رذايل. مرا درياب در اعماق گندآب بي تو بودن و بياموز به من سبز بودن را، به من بياموز جوانه زدن را.
خداي من! مرا درياب در ميان گردباد دلبستگيها كه مي شكند ساقه وجودم را، وجودي كه هزار غنچه عشق دارد،
هزار غنچه عشق. مرا درياب قبل از شكستن، پيش از آنكه در سياهي همچون يلداي گناهان محو شوم.
اين صداي من است عاشقانه ترين صدايي كه مي خواند! صميمانه ترين سخن ها را در دوستي ات، كه بسي كمتر از دل است، مي گويم از دست رفتن را براي به دست آوردنت با تمام وجود استقبال مي كنم و شادمان از مهر تو در سينه ام، به دنيا مي خندم. تو بگو چگونه سپاس گويم نعمات بي دريغت را، كه بر من فرو ريخته اي! آه! زباني نيست، عملي نيست، تحفه اي نیست در سپاس اين همه بخشايش. اين اشك هاي بي حساب، قصري از آينه خواهند شد نمايانگر تو در آسمان، براي عاشق ترين نادان! نادان ترين عاشق! اي تواناترين عشق! تواني ده بسيار، در گذشتن از بندگانت كه مي تواني،و مهربانی ای سرشار، بي كران، عظيم، بي نظير، پاك، خالص چنان
خودت.
پاكترينم! به صداقت احساسم سوگند به پاكي خودت، دوستت دارم. اي تو در امروز و فرداي من! به خلوص كلامت سوگند، اين عشق سرشار را تو در سينه ام نهاده اي. شريفا! كار من به كارگيري تشبيه و استعاره نيست و مهارتي هم در نگارش ندارم. نمي دانم چه مي گويم تنها از گرمي خوب نگاهت حرفهايي مي گويم كه نشان دوستي بي حد من است. اما نه، نيست!
بگذار بارانت را بر خود احساس كنم آه، اي بارش مكرر نور!
بگذار به يقين در دوستي ات برسم و رود زيبايي شوم كه از ميان سبزه زاران به آرامي و طنازي و دلپذيري و رعنايي راه رسيدن به دريا را عاشقانه مي پويد و شايد در انتظار رسيدن نيست كه، شوق رفتن و در راه بودن، خود، شعفي عاشقانه است. بايد از تار و پودهاي خوب بودن بگريزم و خوبي را چنان كه تو خواهاني زنده گردانم.
آه، اي عزيزم! من در تو روييده ام، از تو نور و آب و خاك و استعداد رويش گرفته ام، سبز شده ام، گل كرده ام و از باغچه عشق تو هيچ دست هرزي جدايم نتواند كرد و اگر اندكي جدايي باشد دوباره رويشي سريع مي آغازم. چه، من گياهي خودرو هستم، پس لذت باليدن را به من بچشان.
خدایا این اعتراف نامه من نبود چه این عهدنامه ای بود که می دانم که می دانی حرف های من نیست این حرف ها از ذهن ناتوان و کلام قاصر من برنمی آید هر چه گفتم فقط التفاتی است از جانب خودت. این کلمات از آن تو بود که بر زبانم جاری کردی. خدای خوب من! نه ، نه بگذار بگویم خدای پوشاننده عیبهای من! پرده بر اعتراف نامه پر گناه و عصیان من کشیدی تا مرا حتی پیش فرشتگانت در عرش شرمنده نکنی حتی نخواستی من پیش خودت شرمنده شوم. قبول ... این عهدنامه را با همه وجود می پذیرم و آن را امضا می کنم اما این بار با مرواریدهای پرورده در صدف جان که می لغزند بر کویر احساس و قطره قطره می پیوندند به تو. دوستت دارم ای خدای مهربان من. تو مثل همیشه بهترینی مرا هم چون خود کن برای همیشه برای یک عمر...
تقديم به آن که مس حيات خويش را به طلا بدل کرد
در آغاز هيچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود
و "کلمه" بی زبانی که بخواندش و بی"انديشه "ای که بداندش چگونه می تواند بود
و خدا يکی بود و جز خدا هيچ نبود
و با " نبودن" چگونه مي توان "بودن"
و خدا بود و با او ، عدم...
و عدم گوش نداشت
حرف هايی هست برای "گفتن"
که اگر گوشی نبود ؛ نمي گوييم
و حرف هايی هست برای " نگفتن"
حرف هايی که هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آورند
حرفهای شگفت ، زيبا و اهورايی همين هايند!!!
و سرمايه ی ماورائی هر کسی به اندازه ی حرفهايی است که برای نگفتن دارد
حرفهای بيتاب و طاقت فرسا
که همچون زبانه های بی قرار آتشند
و کلماتش ، هر يک انفجاری را به بند کشيده اند
کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند
اینان همواره در جست و جوی "مخاطب" خويشند
اگر يافتند ، يافته می شوند
... و
در صميم "وجدان " او ، آرام می گيرند
و اگر مخاطب خويش را نيافتند ، نيستند
وا گر او را گم کردند ، روح را از درون به آتش می کشند و دمادم حريق های وحشتناک عذاب بر می افروزند
و خدا برای نگفتن حرف های بسيار داشت
که در بيکرانگی دلش موج می زد و بيقرارش مي کرد
و عدم چگونه می توانست "مخاطب " او باشد؟؟
هر کسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت
هر کسی دو تاست و خدا يکی بود
هر کسی به اندازه ای که احساسش مي کنند ، "هست"
هر کسی را نه بدانگونه که "هست" ، احساسش مي کنند
همانگونه که "احساسش مي کنند" ، هست
انسان يک لفظ است که بر زبان آشنا مي گذرد
و "بودن" خويش را از زبان دوست ، می شنود
هر کسی "کلمه"ای
که از عقيم ماندن مي هراسد
و در خفقان جنين ، خون می خورد
و کلمه مسيح است
آنگاه که "روح القدس" -فرشته ی عشق-خود را بر مريم بيکسی، بکارت حسن می زند و با ياد آشنا ، فراموشخانه ی عدمش را فتح می کند و خالی معصوم رحمش را که عدمی است خواهنده ، محتاج - از "حضور " خويش ، لبريز می سازد و آنگاه...
مسيح را که آنجا ، چشم براه " شدن" خويش بيقراری می کند
مي بيند ، مي شناسد ، حس مي کند و اینچنين ، مسيح زاده می شود
کلمه "هست" می شود
در "فهميده شدن" ، "مي شود"
و در آگاهی ديگری به خود آگاهی مي رسد
که کلمه ، در جهانی که فهمش نمي کند"عدمی است که "وجود خويش" را حس
می کند، و يا " وجودی" که "عدم خويش " را...
و در آغاز هيچ نبود
کلمه بود
و آن کلمه خدا بود
عظمت همواره در جست و جوی چشمی است که او را ببيند
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد
و زيبايی همواره تشنه ی دلی که به او عشق ورزد
و جبروت نيازمند اراده ای که در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد
و غرور در آرزوی عصيان مغروری که بشکندش و سيرابش کند
و خدا عظيم بود
و خوب و زيبا و پر جبروت و مغرور
امّا کسی نداشت
خدا آفريدگار بود
و چگونه می توانست نيافريند؟
و خدا مهربان بود
و چگونه مي توانست مهر نورزد؟
"بودن" ، "مي خواهد"
و از عدم نمی توان خواست
و حيات " انتظار مي کشد"
و از عدم کسی نمي رسد
و " داشتن" نيازمند " طلب "است
و پنهانی بيتاب "کشف"
و " تنهايی" بيقرار "انس"
و خدا از " بودن" بيشتر "بود"
و از حيات زنده تر
و از غيب پنهان تر
و از تنهايی تنهاتر
و برای " طلب" بسيار "داشت"
و عدم نيازمند نيست
نه نيازمند خدا ، نه نيازمند مهر
نه مي شناسد ، نه مي خواهد و نه درد مي کشد و نه انس مي بندد
و نه هيچگاه بيتاب مي شود
که "عدم" نبودن"مطلق است
امّا خدا " بودن "مطلق بود
و عدم فقر مطلق بود و هيچ نمي خواست
و خدا " غنای مطلق " بود و هر کسی ، به اندازه ی "داشتن هايش" مي خواهد
و خدا گنجی مجهول بود
که در ويرانه ی بی انتهای غيب مخفی شده بود
و خدا زنده ی جاويد بود
که در کوير بی پايان عدم " تنها نفس مي کشد"
دوست داشت چشمی ببيندش ، دوست داشت دلی بشناسدش
و در خانه ای گرم از عشق ، روشن از آشنايی ، استوار از ایمان و پاک از خلوص
خانه ای گيرد
و خدا آفريدگار بود
و دوست داشت بيافريند
زمين را گسترد
و دريا ها را از اشک هايی که در تنهايی اش ريخته بود پر کرد
و کوه های اندوهش را
که در يگانگی دردمندش ، بر دلش توده گشته بود
بر پشت زمين نهاد
و جاده هارا - که چشم براهی های بی سو و بی سرانجامش بود -بر سينی کوه ها و صحراها کشيد
و از کبريايی بلند و زلالش آسمان را بر افراشت
و دريچه ی همواره فرو بسته ی سينه اش را گشود
و آه های آرزومندش را - که در آن از ازل به بند بسته بود-
در فضای بی کرانه ی جهان رها ساخت
با نيايش های خلوت آرامش ، سقف هستی را رنگ زد
و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد
و رنگ " نوازش" های مهربانش را به ابرها بخشيد
و از این هر سه ترکيبی ساخت و بر سيمای دريا ها پاشيد
و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد
و عطر خوش يادهای معطرش را در دهان غنچه ی ياس ريخت
و بر پرده ی حرير طلوع ، سيمای زيبا و خيال انگيز اميد را نقش کرد
و در ششمين روز ، سفر تکوينش را به پايان برد
و با نخستين لبخند هفتمين سحر ، " بامداد حرکت " را آغاز کرد
کوه ها. قامت بر افراشتند ، و رودها ، از دل يخچال های بزرگ بی آغاز ،
به دعوت گرم آفتاب جوش کردند
و از تبعيدگاه سرد و سنگ کوهستان بگريختند و بيتاب دريا
-آغوش منتظر خويشاوند-
بر سينه ی دشت ها تاختند و
درياها آغوش گشودند و ... در نهمين روز خلقت
نخستين رود به کناره ی اقيانوس تنها هند رسيد و اقيانوس
که از آغاز ازل ، در حفره ی عميقش دامن کشيده بود
چند گامی ، از ساحل خويش ، رود را ، به استقبال ، بيرون آمد و رود ،
آرام و خاموش
خود را ... - به تسليم و نياز -
پهن گسترد
و پيشانی نوازش خواه خويش را پيش آورد
و اقيانوس...
- به تسليم و نياز-
لبهای نوازشگر خويش را پيش آورد
و بر آن بوسه زد
و این نخستين بوسه بود
و دريا ، تنهای آواره و قرارجوی خويش را در آغوش کشيد
و او را ... به تنهايی عظيم و بی قرار خويش ، اقيانوس ، باز آورد
و این نخستين وصال دو خويشاوند بود
و این در بيست و هفتمين روز خلقت بود
و خدا می نگريست
سپس طوفان ها برخاستند
و صاعقه ها در گرفتند ، و تندر ها فرياد شوق و شگفتی بر کشيدند و
باران ها و باران ها و باران ها
گياهان روييدند و درختان سر به شانه های هم برخاستند
و مرتع های سبز پديدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند
و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جست و جوی نور
و ماهيان خرد سينه ی درياها را پر کردند
و خداوند خدا ، هر بامدادان ، از برج مشرق بر بام آسمان بالا می آمد
و دريچه ی صبح را مي گشود و با چشم راست خويش ، جهان را مي نگريست
و همه جا را مي گشت
هر شامگاهان ، با چشمی خسته و پلکی خونين ، از ديواره ی مغرب فرود می آمد
و نوميد و خاموش ، سر به گريبان تنهايی غمگين خويش فرو می برد و هيچ نمی گفت
و خداوند خدا ، هر شبانگاه ، بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خويش
جهان را مينگريست و قنديل پروين را بر می افروخت و جاده کهکشان را روشن
مي ساخت
و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آويخت ، تا در شب ببيند و نمي ديد
خشم مي گرفت و بيتاب می شد و تيرهای آتشين بر خيمه ی سياه شب رها می کرد تا آن بدرد و نمی دريد
و می جست و نمی يافت
سحر گاهان ، خسته ، رنگ باخته ، سرد و نوميد فرود می آمد و قطر ه ی اشکی درشت از افسوس ، بر دامن سحر می افشاند و می رفت ... و هيچ نمی گفت
رودها در قلب درياها پنهان می شدند و نسيم ها پيام عشق به هر سو
می پراکندند و پرندگان در سراسر زمين ناله ی شوق بر می داشتند و جانوران ، هر نيمه ، با نيمه ی خويش بر زمين می خراميدند و ياس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و
اما...
خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابديت عظيم و بی پايان ملکوتش بی کس!!!
و در آفرينش پهناورش بيگانه!! می جست و نمی يافت.
آفريده هايش او را نمي توانستند ديد ، نمي توانستند فهميد ، می پرستيدندش ، اما...
نمی شناختندش و خدا چشم به راه " آشنا" بود
پيکر تراش هنرمند و بزرگی که در ميان انبوه مجسّمه های گونه گونه اش
غريب مانده بود
در جمعيت چهره های سنگ و سرد ، تنها نفس می کشيد
کسی " نمی خواست" ، کسی " نمي ديد" ، کسی " عصيان" نمی کرد
کسی " عشق " نمی ورزيد ، کسی " نيازمند" نبود ، کسی " درد " نداشت
و خداوند خدا ، برای حرف هايش ، باز هم مخاطبی نيافت!!!
هيچ کس او را نمی شناخت ، هيچ کس با او انس نمی توانست بست
" انسان" را آفريد
و این نخستين بهار خلقت بود
و اما...
امروز دوباره به ياد مي آوريم آن روز پاک نخستين بهار آفرينش را
و دوباره بهار...
و دوباره ياد آن روز عظيم
روزی که خدا خلق کرد و خلق کرد و خلق کرد
و امّا نوروز
چه افسانه ی زيبايی
زيباتر از واقعيت !!
راستی مگر هرکسی احساس نمی کند که نخستين روز بهار ، گويی نخستين روز آفرينش است
اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است ، مسلّماً آن روز این نوروز بوده است
مسلّماً بهار, نخستين فصل و فروردين نخستين ماه و نوزروز نخستين روز آفرينش بوده است
هرگز خدا جهان را و طبيعت را با پاييز يا زمستان يا تابستان آغاز نکرده
مسلّماً اولين روز بهار ، سبزه ها روييدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها
سرزدن وجوانه ها شکفتن يعنی…
" نوروز"
و ما دوباره آمدن را با دوباره بهار شدن آغاز می کنيم
و دوباره همگام با بهار طبيعت پا به عرصه ی تولّد می گذاريم ،
و می توان دوباره متولّد شدن و آغاز کردن...
آغازی نو که اگر با نيکی آغاز شود به نيکی می انجامد
پس بيايیم دوباره "بودن" و دوباره "شدن" را آغاز کنيم
و از او که دوباره بهار شدن را به ما آموخت بخواهيم به ما بياموزد بهار هم می گذرد و شکوفه های ما به دست باد سپرده می شود ،
پس نگذاريم که همراه با شکوفه هايمان به دست باد سپرده شويم
و از هم اکنون که جوانه زدن را آغاز کرده ايم ، بکوشيم تا ريشه هايمان را هرچه بيشتر و بيشتر در زمين او فرو بريم و استوار بمانيم ،
حتّی با پايان بهار...
و شاخه های خويش را به سوی او بدوانيم ، تا روزی که به او رسند
و امّا اکنون در کنار گلچينی از نعمت هايش نشسته ایم ،
هفت را به ياد روزی که به آسمان هفتم رسيم
و سين را با نيت ساده زيستن گرد هم آورديم ،
در کنار هديه دادن ها به ياد آوريم که زندگی بزرگترين هديه ای است که
از سوی او به ما ارزانی شد
و امّا...
قلبهامان ، آن امانتهای گرانبها ...
بياييم با آغاز بهار ، و همگام با طبيعت .گرد زمستان را از قلبهامان بزداييم ، و به او هم فرصت دهيم
تا بهار شدن را تجربه کند ، آن قلب بهاری و در بهار به ما ارزانی شد
پس بياييم آن را بهاری بازگردانيم
و هم اکنون دست دعا به سوی او بلند می کنيم ، و از او می خواهيم
همچنان که ما را بهاری به تبعيدگاه زمين فرستاد ،
ما را بهاری ، بهاری ، بهاری و بهاری به سوی خويشتن باز گرداند
و آمين...
" ستایش و امیر "

